تبليغاتX
قاصد وهم



قاصد وهم

حقيقت؛ يعني هماهنگي انسان با خودش...




۱) ارزان 
خیلی ارزان فروختی 
باختن را به بردن
سرگردانی عزیز من ...


۲) خیسی سر انگشتانت بوی مرگ می دهند...


۳)"فتکون لهم قلوب یعقلون بها" ... چرا تا الان این جمله ات را ندیده بودم؟...
با دلهاشان بیاندیشند... دل هاشان بیاندیشند... با دل هاشان... تو جمع قشنگ ترین تناقض های عالمی و من خیلی... خیلی... خیلی... تشنه ام ... و تمام اطرافم در یک فرایند تدیجی تهی می شود....




دسته بندی :

نویسنده : شیما ; ساعت 23:35 روز سه شنبه 12 آبان1388




آدم ها. همه شان / مان به طرز نفرت انگیزی خودخواهند/یم. بدترین بوهای عالم را میان کثیف ترین زباله های جهان می توانم تحمل کنم. اما بوی گند غرور از همه چیز سیرم می کنه. همه چیز.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد نوشت: از انرژی منفی دادن خوشم نمیاد.ببخشید از همه ی تک و توک خواننده های احتمالی وبلاگم. اما به طرز مسخره ای بی دلیل چند روزه همه چیز ( که جزو این همه چیز خودم هم هستم) ده برابر حد نرمال عصبانیم می کنه. در واقع اینجا تنها جاییه که برای حرف زدن دارم و اگه دنبال رعایت کردن عدم پخش انرژی منفی اینجا باشم قطعا خل میشم.




دسته بندی :

نویسنده : شیما ; ساعت 22:32 روز شنبه 9 آبان1388




داره بارون میاد.... از دیشب یک ساعت هم نخوابیدم. داره بارون میاد.... برای همه ی همه ی کسانی که دوستشون دار دعا می کنم... همه ی کسانی که حال هیچ کدومشون هم خوب نیست.... همه ی کسانی که دوستشون دارم اما هیچ کس خوب نیست این روزها... برای همه ی نگرانی ها و دلهره ها.... برای همه ی ناتوانی من برای کمترین کاری.... برای همه ی فقرم.... همه ی کوچکی و  فقرم........................




دسته بندی :

نویسنده : شیما ; ساعت 6:12 روز شنبه 9 آبان1388




من اصولا به هیچ وجه آدم منطقی ای نیستم. یعنی وقتی خیلی چیزها اونطور که باید نیست دقیقا همون موقع است که دلم همه ی چیزهای خوب رو  با هم می خواد.
همین.




دسته بندی :

نویسنده : شیما ; ساعت 15:10 روز جمعه 8 آبان1388




بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش


دسته بندی :

نویسنده : شیما ; ساعت 23:24 روز شنبه 2 آبان1388




۱)گاهی آدم کودک می شود. خیلی کودک. گاهی آدم تک و تنها توی سلف می نشیند و هرکار میکند لقمه ی کوچک ساندویچ را هم نمی تواند با دهانش جمع کند. آب را هم. گاهی آدم از تنهایی، بغض میکند.... 

۲) "م م ز" خیلی خیلی عزیز... تمام این سه شنبه و آدم ها به کنار و ساعت  یک چهل دقیقه ی بعد از ظهر وقتی بعد از خیلی روز دیدمت به کنار. وقتی با حیرت و دست و پای گم کرده چشم های خیس و قلب خیلی خیلی مهربانت را محکم بغل کرده بودم و برای خندانت مزخرف می بافتم. " م م ز" خیلی خیلی عزیز...  خیلی چیزها را بدون هیچ حرفی امروز به من فهماندی.

۳) آه، من چقدر خوشبختم.




دسته بندی :

نویسنده : شیما ; ساعت 20:28 روز سه شنبه 28 مهر1388




گاهی یک سری وقایع جزئی تو زندگی روزمره می تونه چیزهای به ظاهر پیش پا افتاده رو تبدیل به معجزه هایی بزگ بکنه. مثلا اینکه حس خوبی دارم ازینکه الان میدونم توانایی بستن هر دو چشم به طور یکسان موقع خواب یک معجزه ی  حقیقتا بزرگ و هیجان انگیزه.... واقعا اغراق نمی کنم... حس می کنم این توانایی به ظاهر پیش پا افتاده به تنهایی انقدر معجزه ی بزرگیه که می تونه همه ی ماها رو شب ها به انبوهی از  پیامبران خفته تبدیل کنه...




دسته بندی :

نویسنده : شیما ; ساعت 0:21 روز دوشنبه 27 مهر1388




دلم نوشتن خواست بدون اینکه حتی یک کلمه در ذهنم برایش باشد... آمده ام نشستم اینجا صفحه ی وبلاگم را باز کردم و به محض شروع موسیقی وبلاگم شروع به نوشتن کردم... بی فکر... بی طرح... حرف ۱۲ مهرم را پس می گیرم... اینجا را بسیار دوست می دارم... تازگی ها نوع رابطه ام ــ دوست داشتن یا نداشتن و ... ــ با تمامی چیزهایی که از درون خودم بیرونی شده به شدت شبیه به رابطه با یک فرد عینی و خارجی شده... با شعرها و نوشته ها و پست ها و حتی کلیت ظاهر این وبلاگ...
دارم به این فکر می کنم که اگر هزار سال دیگه زنده باشم و هزاران کتاب دیگه تو هر زمینه ای بخونم نظرم درین باره عوض نمیشه که هیچ شاهکاری جز شازده کوچولو وجود نداره. داستانی که با بی خیالی و خونسردی و بی تکلف در چند صفحه ماجرای تمامی بحران ها و تناقض های عمیق درونی و بیرونی آدم ها رو تو رابطه با هم نشون میده. توهمات و مصنوعی شدن روابط و قید و بندهای خنده دار... وهم قدرت... وهم آرامش... وهم ثروت... وهم زرنگی و زیرکی... وهم اهمیت... وهم زیبایی... وهم تغییر...
از صبح بی وقفه، دقیقا بی وقفه پلک پایین و یک ابروم می پره. و چیز به این کوچیکی خیلی راحت نمی گذاره هیچی بخونم. و در واقع تنها کار رضایت بخشی که امروز کردم شستن با دست روبالشیم با یک مایع خوشبو کننده بوده. همین. حوصلم سر رفته و دلم حرف زدن می خواد... 

---------------------------------------------------

بعد از نوشت۱: پاراگراف آخر امروز به نقاط دیگر صورتم منتقل شده در نتیجه احتمالا  امروز بخونم. سه تا کتاب دورم ریختم اما فعلا که هیچ کدوم رو شروع نکردم. نظریه های فرهنگ عامه رو صفحه ۲۰۵ گیر گرده. مطالعات فرهنگی در فرهنگ عامه رو فصل یک. اون یکی کتاب مطالعات فرهنگی انگلیسی هم که چند صفحه ی اولشم تازه. با اینکه واقعا این سه روز حوصله سر بر بود به شدت از نرفتن به دانشگاه خوشحال بودم.
----------------------------------------------------

۲: هیچی... میرم بخوابم.




دسته بندی :

نویسنده : شیما ; ساعت 18:20 روز پنجشنبه 23 مهر1388




امروز چند تا بیلبورد در دانشگاه ها دیدم که اندازه ی هرکدامشان کم و بیش قد یک انسان بود : "نقش علوم انسانی در توسعه ی ملی!" هه ! هه! هه! فکرش را بکنید این ها را درست وقتی ببینی که شب قبلش رئیس جمهور در تلویزیون در تشریح تئوری جدیدش توضیح می دهد که جامعه شناس ها اقتصادی اند و این ها هر دو از مهندسی مشتق می شوند و البته  ایران بیشتر به مردم شناسی نیاز دارد تا جامعه شناسی!




دسته بندی :

نویسنده : شیما ; ساعت 21:30 روز یکشنبه 19 مهر1388