X
تبلیغات
قاصد وهم

قاصد وهم

حقيقت؛ يعني هماهنگي انسان با خودش...

اخیرا دوستی با من شوخی ای کرد. ناگهان تا عمیق ترین لایه وجودم سوخت. لبخند زدم و سرم را پایین انداختم. حتی نتوانستم به واکنش دیگری وانمود کنم. شوخی اش آنقدر بی منظور و از سر دوستی بود که همان لحظه که داشتم می سوختم و نمی توانستم پاسخ دهم با خودم می گفتم طفلک دارد خیلی بی منظور این را می گوید و لزومی ندارد همه رفقا نقطه ضعف های هم را بدانند اما من همچنان نمی توانم آزرده نشوم.  

از آن لحظه تا همین حالا ذهنم به این مشغول است که در روز چند نفر را می آزارم و نمی دانم؟ در روز چند شوخی می کنم که دقیقا دست گذاشته ام روی نقطه ضعف کسی و خبر ندارم؟ در روز چند بار حواسم نیست؟ چند بار؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 0:9  توسط شیما  | 

بی تو بسر نمی شود

برایش گفتم که تو در آن باغ ها خوب بگرد و خوب نفس بکش... من هم اینجا دورتر از تو  می گردم و بهار را می بینم... اما بدان که " باغ و بهار من تویی" ...

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 19:28  توسط شیما  | 

غول خفته ای هست که همیشه آن گوشه چرت می زند. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید چند سال است که آن گوشه را برای خوابیدن انتخاب کرده است. گمانم همیشه همانجا بوده. صدای خرخرش مدام می آید اما خب بالاخره تا وقتی خواب است خواب است... حواسم هست که تا بیدار می شود از دستش فرار کنم. اما گاهی...دستم را می کشد و روی زمین می اندازد....

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1392ساعت 21:42  توسط شیما  | 

جمع ها و آدم ها... جمع ها و من...

 

از کرم های شب تاب تنها یک تصویر دارم: دشتی بزرگ پر از بوته های گزنه و گل های گوشت خوار کوچک و سبزه های بلند که شیمای هفت هشت ساله با گروهی آدم در آن راه می رود... از روزهایی که مدام در کوه و دره بودیم... خیلی زود یاد گرفته بودم نه از تاریکی بترسم نه از بلندی نه از دوری از مامان و بابا... از پیش از دوران مدرسه... بارها به این فکر کرده ام که من از اساس در جمع بزرگ شده ام... جمع بزرگی از آدم هایی که هیچ کدامشان فامیل نبودند...جمعی که در آن "قوی" بودن شدیدا ارزش بود... تمام کودکی ام در "جمع" بود... پس چرا هنوز که هنوز است جمع به طور کلی برای من یک "مساله" است؟... چرا گاه خیلی زود جمع ها خسته ام می کنند؟... چرا خیلی کم به خاطر دارم که بودن طولانی مدت در جمعی خسته ام نکرده باشد؟

خانه مان خیلی کوچک تر از آن بود که حیاط داشته باشد، به جایش حیاط وسیع خانه ای را خاطرم  هست که یک جمع بزرگ در آن بحث می کردند، سر هر چیزی رای می گرفتند، بحث می کردند، بحث می کردند، بحث می کردند... و من و شیدا در حیاط و سالن پشتی خانه می دویدیم، گاهی هم می نشستیم وسط جلسه شان و نگاه می کردیم...  حتما بچه هایی دیگری هم بودند که خاطرم نیست... بارها به این فکر کرده ام که من از اساس در جمع بزرگ شده ام... مادرم کارمند بود و بقیه اوقاتم را هم در مهد کودک میان جمع بودم... پس چرا هنوز که هنوز است با بودن طولانی در جمع کنار نیامده ام؟ چرا در جمع ها ساکت می شوم و گاه خسته؟...

هیچ وقت این تناقض را نفهمیده ام! هیچ وقت!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1392ساعت 19:28  توسط شیما  | 


چرا خیابان و زمان در کنار تو اینچنین مهربان است؟...

.

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1392ساعت 20:1  توسط شیما  | 

دلم برای خیابان دولت و ساختمان انجمن شاعران تنگ شده... دختر بورقانی مرحوم دیروز توی اینستاگرام یک عکس گذاشته بود از آجرهای سه سانتی ساختمانش... دلم تنگ شده... برای آن یک ربع پیاده روی که با خودم سخت تنها و بیخود و بی جهت سبک بودم... اما تنهایی از نوع لذت بخشش...  از آن لحظه ها که از زمان بیرون افتاده بودم...نمی دانم چرا وقتی جای کلاس ها عوض شد دیگر آن لحظه ها تکرار نشد... مکان مهم است! فضا مهم است! خیابان دولت با آن مسجدهای قدیمی و آن باغ و آن قبرستان مخوف کشته های جنگ جهانی و بوی اصالتش و ساختمان آجر سه سانتی انجمن با حوض وسط و درخت ها و کف چوبی که از قدیمی بودن قرچ قرچ صدا می کرد... من را یاد خانه مادربزرگم توی شهرستان می انداخت... خیابانی که مجبور بودی برگشت را همیشه پیاده بروی... با اینکه دو برابر مسیر حالا توی راه بودم اما خسته نمی شدم... هیچ چیز حس رهایی و بیخیالی ام را در آن یک ربع پیاده روی نمی توانست تغییر دهد... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت 15:43  توسط شیما  | 


واقعیت این است که آدمیزاد هیچ وقت برای از دست دادن آماده نیست. حتی اگر هر شب به ترس مرگ عزیزانش یا رفتن و دور شدن کسی یا کسانی که دوستش دارد فکر کند. آدمیزاد همواره بدون آمادگی از دست می دهد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1392ساعت 2:33  توسط شیما  | 

شب را چه کنم...

می شمارم چندمین شبی ست که از دوازده که گذشته ناگهان بغض اینگونه مثل میهمانی ناخوانده به سراغم آمده؟ نمی دانم...  گذاشته ام به حساب اوضاع جسمی موفت... گاهی بغض همان جا مانده گاهی هم خالی شده. صبح اما خوب و سرحال بیدار می شوم و تا شب کار می کنم. اما شب که می رسد... شب که می رسد... امان از هیبت شب ها... همه چیز را جلوی چشم هایت ردیف می کند... عریان می کند... بزرگ می کند... بعد هم می رود توی خواب هایت... خواب های آشفته با ربط و بی ربط...  یک شب یک دوست نزدیک را دیدم که بی هوا خبری خیلی بد داد و همینطور که حرف می زد رنگ عجیبی روی پیشانی اش بزرگ و بزرگ تر می شد و من توی خواب رنج می کشیدم... یک شب "او" را دیدم که دارد از من خداحافظی می کند که برود و من همینطور توی بغلش به این فکر می کنم که شاید دیگر مشامم را این بوی آشنا پر نکند؛ که بالشم خیس خیس شد... یک شب دیدم آدم ها به راحتی هم را می کشند و خون در خوابم موج می زند... یک شب دیدم اتوبوس های همین شهر آنقدر فاصله پله ورودشان تا زمین بلند است که پای من به هیچ کدامشان نمی رسد و هر بار به زمین می خورم؛ اما فقط پای من نمی رسید... با شهر غریبه بودم... یک شب خواب یک عالم کارتون کتاب و مجله خاکی را در یک خانه قدیمی دیدم، صحنه کارتون ها چیزی بود بین تصویر اولین اثاث کشی مان در کودکی ام از خانه اجاره ای به خانه پدری مان در میدان شکوفه و تصویر کارتون های کتابی که ماه ها زیر پله ورودی مهرطه ریخته بود... یک شب... 

شب ها بر خلاف روز از خودت و روح و ذهنت به هیچ کجا نمی توانی فرار کنی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1392ساعت 1:31  توسط شیما  | 

آن دو چشم می گونت...

آن 

دو

 چشم 

می گونت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1392ساعت 23:6  توسط شیما  | 

و اما بودن تو...


مدام این روزها فکر می کنم که اگر تو این روزها نبودی... اگر نبودی... اگر نبودی... من چقدر تنها بودم... آن هم چه تنهایی دهشتناکی... راستی تو از کجا می دانستی که این روزها باید باشی؟...  آن هم چنین بودنی... اینقدر آرام... اینقدر خوب و آهسته... مثل خواندن «یک عاشقانه آرام» ابراهیمی... مثل گوش دادن به کارهای جواد معروفی حتی... با ریتم بودنت می شود یک فصل خوابید اصلا... از آن خواب های آرام بعدازظهرهای تابستان... از آن خواب ها که وقتی بیدار می شوم بلافاصله بعدش شعر هجوم می آورد... آدمی خیال می کند کودکانی هفتاد ساله ایم... اینطور که تو شور را با طمانینه مخلوط می کنی... نهالی کهنسال انگار...  اینقدر که پر از تناقضی و من تمام تناقض ها و "من" هایت را مثل دیدن فیلمی چند اپیزودی که در ظاهر هیچ کدام به هم مربوط نیست، زندگی می کنم... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1392ساعت 22:36  توسط شیما  | 


یک غمی هست... یک غمی... یک غمی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1392ساعت 20:13  توسط شیما  | 

وبلاگ های زنده... نویسندگان مرده...

یک پدیده ای در فضای وبلاگستان هست.: وبلاگ هایی با نویسندگان مرده... وبلاگ هایی که صاحبانشان با بیماری یا حادثه می میرند و وبلاگ می ماند... نظراتش باز می ماند و آدم ها همچنان می نویسند...

من خیلی با این وبلاگ ها برخورد کرده ام... یک دلیلش رواج وبلاگ نویسی کسانی ست که بیماری هایی مانند سرطان می گیرند و برای ثبت خاطرات و برگشت به آن ها در صورت زنده ماندن و تسکین دردهاشان می نویسند.. یا وبلاگی را دیدم که نویسنده ناگهان دیگر نیامد و بعدها کسی در کامنت ها خبر داد که در تصادف کشته شده است. ( موسیقی آن وبلاگ را هنوز خاطره هست...) همینطور که کامنت ها را میخوانم، که دوستان واقعی و مجازی اش تا سال ها می آیند و برایش می نویسند... می آیند... نظراتش را باز می کنند و شروع می کنند با نویسنده ای که دیگر نیست مفصل حرف می زنند و انگار حس می کنند که او می خواند و می بیند... بس که نمی توان باور کرد کسی که مثلا با شور و شعفی فراوان چهار سال هر روز می نوشته و حالا هم می توان با چند کلیک نوشته هایش را خواند، حالا دیگر نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1392ساعت 18:24  توسط شیما  | 

مطالب قدیمی‌تر