قاصد وهم

حقيقت؛ يعني هماهنگي انسان با خودش...

بالاخره اینجا درست شد‍‍‍!! دیگر داشتم مطمئن میشدم وبلاگ یازده ساله ام و خاطرات یازده سالم از دست رفت!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۲ تیر۱۳۹۴ساعت 3:20  توسط شیما  | 

جمع ها و آدم ها... جمع ها و من...

 

از کرم های شب تاب تنها یک تصویر دارم: دشتی بزرگ پر از بوته های گزنه و گل های گوشت خوار کوچک و سبزه های بلند که شیمای هفت هشت ساله با گروهی آدم در آن راه می رود... از روزهایی که مدام در کوه و دره بودیم... خیلی زود یاد گرفته بودم نه از تاریکی بترسم نه از بلندی نه از دوری از مامان و بابا... از پیش از دوران مدرسه... بارها به این فکر کرده ام که من از اساس در جمع بزرگ شده ام... جمع بزرگی از آدم هایی که هیچ کدامشان فامیل نبودند...جمعی که در آن "قوی" بودن شدیدا ارزش بود...  پس چرا هنوز که هنوز است جمع به طور کلی برای من یک "مساله" است؟... چرا گاه خیلی زود جمع ها خسته ام می کنند؟... چرا در جمع راحت ترم که تک تک با افراد حرف بزنم نه با جمع؟

خانه مان خیلی کوچک تر از آن بود که حیاط داشته باشد، به جایش حیاط وسیع خانه ای را خاطرم  هست که یک جمع بزرگ در آن بحث می کردند، سر هر چیزی رای می گرفتند، بحث می کردند، بحث می کردند، بحث می کردند... و من و شیدا در حیاط و سالن پشتی خانه می دویدیم، گاهی هم می نشستیم وسط جلسه شان و نگاه می کردیم...  حتما بچه هایی دیگری هم بودند که خاطرم نیست... بارها به این فکر کرده ام که من از اساس در جمع بزرگ شده ام... مادرم کارمند بود و بقیه اوقاتم را هم در مهد کودک میان جمع بودم... پس چرا هنوز که هنوز است جمع برایم مساله است؟ چرا در جمع ها ساکت می شوم و گاه خسته؟...

هیچ وقت این تناقض را نفهمیده ام! هیچ وقت!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۲ساعت 19:28  توسط شیما  | 


چرا خیابان و زمان در کنار تو اینچنین مهربان است؟...

.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۸ بهمن۱۳۹۲ساعت 20:1  توسط شیما  | 

دلم برای خیابان دولت و ساختمان انجمن شاعران تنگ شده... دختر بورقانی مرحوم دیروز توی اینستاگرام یک عکس گذاشته بود از آجرهای سه سانتی ساختمانش... دلم تنگ شده... برای آن یک ربع پیاده روی که با خودم سخت تنها و بیخود و بی جهت سبک بودم... اما تنهایی از نوع لذت بخشش...  از آن لحظه ها که از زمان بیرون افتاده بودم...نمی دانم چرا وقتی جای کلاس ها عوض شد دیگر آن لحظه ها تکرار نشد... مکان مهم است! فضا مهم است! خیابان دولت با آن مسجدهای قدیمی و آن باغ و آن قبرستان مخوف کشته های جنگ جهانی و بوی اصالتش و ساختمان آجر سه سانتی انجمن با حوض وسط و درخت ها و کف چوبی که از قدیمی بودن قرچ قرچ صدا می کرد... من را یاد خانه مادربزرگم توی شهرستان می انداخت... خیابانی که مجبور بودی برگشت را همیشه پیاده بروی... با اینکه دو برابر مسیر حالا توی راه بودم اما خسته نمی شدم... هیچ چیز حس رهایی و بیخیالی ام را در آن یک ربع پیاده روی نمی توانست تغییر دهد... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۷ بهمن۱۳۹۲ساعت 15:43  توسط شیما  | 


واقعیت این است که آدمیزاد هیچ وقت برای از دست دادن آماده نیست. حتی اگر هر شب به ترس مرگ عزیزانش یا رفتن و دور شدن کسی یا کسانی که دوستش دارد فکر کند. آدمیزاد همواره بدون آمادگی از دست می دهد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۲ساعت 2:33  توسط شیما  | 

شب را چه کنم...

می شمارم چندمین شبی ست که از دوازده که گذشته ناگهان بغض اینگونه مثل میهمانی ناخوانده به سراغم آمده؟ نمی دانم...  گذاشته ام به حساب اوضاع جسمی موفت... گاهی بغض همان جا مانده گاهی هم خالی شده. صبح اما خوب و سرحال بیدار می شوم و تا شب کار می کنم. اما شب که می رسد... شب که می رسد... امان از هیبت شب ها... همه چیز را جلوی چشم هایت ردیف می کند... عریان می کند... بزرگ می کند... بعد هم می رود توی خواب هایت... خواب های آشفته با ربط و بی ربط...  یک شب یک دوست نزدیک را دیدم که بی هوا خبری خیلی بد داد و همینطور که حرف می زد رنگ عجیبی روی پیشانی اش بزرگ و بزرگ تر می شد و من توی خواب رنج می کشیدم... یک شب "او" را دیدم که دارد از من خداحافظی می کند که برود و من همینطور توی بغلش به این فکر می کنم که شاید دیگر مشامم را این بوی آشنا پر نکند؛ که بالشم خیس خیس شد... یک شب دیدم آدم ها به راحتی هم را می کشند و خون در خوابم موج می زند... یک شب دیدم اتوبوس های همین شهر آنقدر فاصله پله ورودشان تا زمین بلند است که پای من به هیچ کدامشان نمی رسد و هر بار به زمین می خورم؛ اما فقط پای من نمی رسید... با شهر غریبه بودم... یک شب خواب یک عالم کارتون کتاب و مجله خاکی را در یک خانه قدیمی دیدم، صحنه کارتون ها چیزی بود بین تصویر اولین اثاث کشی مان در کودکی ام از خانه اجاره ای به خانه پدری مان در میدان شکوفه و تصویر کارتون های کتابی که ماه ها زیر پله ورودی مهرطه ریخته بود... یک شب... 

شب ها بر خلاف روز از خودت و روح و ذهنت به هیچ کجا نمی توانی فرار کنی...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۷ بهمن۱۳۹۲ساعت 1:31  توسط شیما  | 

آن دو چشم می گونت...

آن 

دو

 چشم 

می گونت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ بهمن۱۳۹۲ساعت 23:6  توسط شیما  | 

و اما بودن تو...


مدام این روزها فکر می کنم که اگر تو این روزها نبودی... اگر نبودی... اگر نبودی... من چقدر تنها بودم... آن هم چه تنهایی دهشتناکی... راستی تو از کجا می دانستی که این روزها باید باشی؟...  آن هم چنین بودنی... اینقدر آرام... اینقدر خوب و آهسته... مثل خواندن «یک عاشقانه آرام» ابراهیمی... مثل گوش دادن به کارهای جواد معروفی حتی... با ریتم بودنت می شود یک فصل خوابید اصلا... از آن خواب های آرام بعدازظهرهای تابستان... از آن خواب ها که وقتی بیدار می شوم بلافاصله بعدش شعر هجوم می آورد... آدمی خیال می کند کودکانی هفتاد ساله ایم... اینطور که تو شور را با طمانینه مخلوط می کنی... نهالی کهنسال انگار...  اینقدر که پر از تناقضی و من تمام تناقض ها و "من" هایت را مثل دیدن فیلمی چند اپیزودی که در ظاهر هیچ کدام به هم مربوط نیست، زندگی می کنم... 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۲ دی۱۳۹۲ساعت 22:36  توسط شیما  | 


یک غمی هست... یک غمی... یک غمی...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۵ دی۱۳۹۲ساعت 20:13  توسط شیما  | 

وبلاگ های زنده... نویسندگان مرده...

یک پدیده ای در فضای وبلاگستان هست.: وبلاگ هایی با نویسندگان مرده... وبلاگ هایی که صاحبانشان با بیماری یا حادثه می میرند و وبلاگ می ماند... نظراتش باز می ماند و آدم ها همچنان می نویسند...

من خیلی با این وبلاگ ها برخورد کرده ام... یک دلیلش رواج وبلاگ نویسی کسانی ست که بیماری هایی مانند سرطان می گیرند و برای ثبت خاطرات و برگشت به آن ها در صورت زنده ماندن و تسکین دردهاشان می نویسند.. یا وبلاگی را دیدم که نویسنده ناگهان دیگر نیامد و بعدها کسی در کامنت ها خبر داد که در تصادف کشته شده است. ( موسیقی آن وبلاگ را هنوز خاطره هست...) همینطور که کامنت ها را میخوانم، که دوستان واقعی و مجازی اش تا سال ها می آیند و برایش می نویسند... می آیند... نظراتش را باز می کنند و شروع می کنند با نویسنده ای که دیگر نیست مفصل حرف می زنند و انگار حس می کنند که او می خواند و می بیند... بس که نمی توان باور کرد کسی که مثلا با شور و شعفی فراوان چهار سال هر روز می نوشته و حالا هم می توان با چند کلیک نوشته هایش را خواند، حالا دیگر نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ دی۱۳۹۲ساعت 18:24  توسط شیما  | 

ورونیکا

این جا قبل از این دو بار موسیقی پس زمینه داشت. یک مدت یک قطعه ای بود که نامش را خاطرم نیست. با صدای خنده چند بچه شروع میشد. یک فضای متناقضی داشت. سرخوشانه و خوفناک. کاش یادم بود نامش را که باز هم می شنیدمش. نمی دانم بعد از عوض کردنش چه شد.... برای خیلی وقت پیش هست... بعد از آن یک مدت خیلی طولانی یکی از قطعات موسیقی فیلم آبی کیشلوفسکی بود... این تصویر گوشه وبلاگ را هم از همان زمان گذاشتم. این پیکره کج و معوج انگار داشت همان قطعه را می نواخت. بعد از آن دیگر سه چهار سالی اینجا سکوت بود. تا اینکه الان چند روز است دوباره پرایزنر را کشف کرده ام. کارهایش من را "خوب" می کند... این که الان گذاشته ام هم برای پرایرنز هست... ورونیکا... بازگشت به نواختن پیکره ی کج آبی این گوشه... 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۰ آذر۱۳۹۲ساعت 1:56  توسط شیما  | 

چنان که هستم، هستم...

دارد از تغییرات غریب الوقوعش در طی یک مدت کوتاه بدون هیچ دلیل مشخصی می گوید. یعنی چیزی شبیه به معجزه. تغییرات گسترده تقریبا در چند روز. تغییر ناگهانی نگاهش به آدم ها و رفتارهایش. ازینکه از یک آدم خجالتی تقریبا در یک شب به یک آدم پررو تبدیل شده و ناگهان اعتماد به نفسش در روابط به طور خارق العاده ای بالا رفته و پایین هم نیامده. ازینکه هر کار میکند به همه از بالا نگاه می کند. ازینکه تصمیم گرفته تا حد امکان همینطور مجرد بماند و حالش از ازدواج به هم می خورد. ازینکه فکر می کرده این تغییرات یک دوره گذار موقت است اما می بیند که خیلی طولانی شده و دیگر موقت نیست. البته این ها را با بغض و ناراحتی می گوید. چرا که به نظرش آدم بدی شده که به راحتی مدام دل آدم ها را می شکند و با رک گویی ناراحتشان می کند.

این ها را گوش می دهم و یادم می آید که همیشه دلم می خواسته یک روز صبح از خواب بیدار شوم و ببینم هر تغییری که سال ها دلم می خواسته بکنم و نشده ناگهان خود به خود اتفاق افتاده است. مثلا همین که راحت جواب آدم ها را بدهم و اعتماد به نفسم بالاتر باشد و اینقدر به قضاوت آدم ها حساس نباشم و فلان. بعد به این فکر می کنم که من تا به حال هیچ تغییر محسوس و خاصی در زندگی ام نکرده ام. این مساله حتی در چهره ام هم نمایان است. آدم ها اکثرا به من می گویند چهره ام نسبت به کودکی ام مطلقا تغییری نکرده و صرفا کمی ابعاد بزرگ شده است. رفتارها و افکار و اعتقاداتم هم تقریبا با نوساناتی اندک تغییراتی جزئی کرده و هیچ گاه هیچ تغییر رادیکالی نکرده ام.

از آن جالب تر اینکه آدم هایی هم که  رفتارها و کلام و نگاه و هر چیزشان ناگهان تغییرات رادیکال بکند همیشه به نظرم جوگیر آمده اند. از جوگیری هم همیشه فراری بوده ام. جوگیری به خنده ام می اندازد. مثلا آدم هایی که زود حال یک فضا یا جمع می گیردشان و هیجان زده می شوند. البته این فراری بودن من از جوگیری خوب نیست. چرا که اندکی جوگیری می توانست من را به بغضی تغییراتی که می خواستم برساند. با این حال نمی توانم از این مساله فرار کنم که اولین خاطره ی من در خصوص گریز وسواس گونه ام از جوگیری به 5 سالگی ام بر می گردد! ( حالا یک وقت خاطره را می نویسم.)

به این فکر میکنم که نمونه چیزی که فکر می کردم معجزه خواهد بود جلویم حرف می زند و چندان خوشحال و راضی نیست. شاید هم کلا آدم نباید زیاد خودش را برای آرزوی هر تغییری به زحمت بیاندازد. در یک وضع بی حسی هستم....

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۲ آذر۱۳۹۲ساعت 14:38  توسط شیما  | 

مطالب قدیمی‌تر