تبليغاتX
قاصد وهم



قاصد وهم

حقيقت؛ يعني هماهنگي انسان با خودش...



نویسنده : شیما ; ساعت روز چهارشنبه 10 تیر1388

 
از نیمه شب گذشته. قاطی کرده ام انگار! ساعت یازده شب نشستم و تمام ناخن هایم را لاک زدم( فکر کنم در طول عمر بیست ساله ام قبلا یک بیشتر سراغش نرفته بودم.) و پاک کردم. دوباره لاک زدم. دوباره پاک کردم. دوباره ناخن هایم را لاک زدم و دوباره پاک کردم. فکر کنم سه چهار بار این قضیه تکرار شد. بعد رفتم سراغ ابروها و با مداد پررنگشان کردم. بعد پاک کردم. بعد سراغ چشم ها و لب هایم... دوباره پاک کردم. و تمام این مدت تیری که از صبح از قفسه ی سینه شروع میشد و به پشتم میزد و کلامم را قطع می کرد همراهم بود.
خلاصه که اوقات خوشی داریم برای خودمان/...

پ.ن ۱: از قالب قبلی وبلاگم حوصلم سر رفته و از تمام قالب هایی که دیدم بدم میاد. عجالتا همین رو گذاشتم. عوض میشه احتمال زیاد.
پ.ن ۲: پی نوشت قبلی چه اهمیتی داشت؟ نمی دونم!




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : شیما ; ساعت روز جمعه 29 خرداد1388

 

از همه جا و همه چیز بوی کثافت میاد... بوی لجن ..."هوا را که از  غبار پهن و بوی خاکروبه و ادرار منقبض شده بود فرو دادم" ...
"لالائی تمدن و فرهنگ
و جق جق قانون
آه دیگر خیالم از همه سو راحتست"

اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ ... پریده رنگ ... پریده رنگ ...

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم
و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

پ.ن۱: حال فکر کردن به هیچ چی ندارم. دلم فرخزاد می خواد.

پ.ن۲: آیا دوباره گیسوانم را

           در باد شانه خواهم زد؟ .....................

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : شیما ; ساعت روز چهارشنبه 27 خرداد1388

تازگی ها فهمیده ام که انگار اصلا متوجه معنا و مصداق کلمات " ملت " و " مردم " نبوده و نیستم. خصوصا با شنیدن جملاتی مثل :
این ها که کشته شدند مردم نبودند اوباش بودند!!!!
راهپیمایی وحدت آفرین ( ! ) "مردم" در اعتراض به اغتشاش!!!!!
یا مثلا این که احمدی نژاد وقتی دید سایر کاندیداها عزت " ملت " رو زیر سوال می برند دیگه طاقتش تموم شد!!!!!!!!!!!


دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : شیما ; ساعت روز شنبه 23 خرداد1388

واقعا چی میشه گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : شیما ; ساعت روز یکشنبه 17 خرداد1388


بعد از این چهارتا مناظره، دیدم که هر مناظره ای که یک طرفش احمدی نژاد است به یک فاجعه ی اخلاقی تبدیل می شود ...
دیشب واقعا شرم آور بود. وای بر مایی که ...


دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : شیما ; ساعت روز سه شنبه 12 خرداد1388

سر و صورت مجروحش را زیر دستمالی پنهان کرده و نمیگذارد که ببینمش... سرش را پایین انداخته... دو انگشت از یک دستم را آرام و با احتیاط زیر چانه اش میگذارم و سرش را بالا می کشم...
می گویم: فکر می کنی اگر این زخم ها را بپوشانی از من نمی بینمشان؟
می گوید: دیدن و ندیدن تو چه فرقی می کند؟ راستی... تو جدا فکر می کنی اگر بخواهی این تکه پاره ها را ببینی نمی توانی؟ نه جانم! نمی خواهی که ببینی.
می ترسم... می گویم: تو چه می دانی من برای این خواستن چه کشیده ام... آنوقت راست ایستاده ای و از نخواستن و نتوانستن من می گویی؟...
عصبانی اش کرده باشم انگار... جوری که در هم رفتن ابروهایش را حتی از زیر پارچه هم حس کنم.
می گوید: خودت خواستی ها...
می گویم: خودم خواستم.
دستمال را بر می دارد...
صورت خودم را می بینم ... و جای پنج انگشت خودم را روی صورتش ... صورتم ...
به دستانم نگاه می کنم که انگار از یک سیلی کهنه که به صورتی نواخته باشند زخمی اند...

پ.ن: گریستن. بی آن که بدانی چرا.میل عجیب به فرار. به مرگ.  به زندگی . به زنده کردن کسی که نبض گلویش زیر دستانم در حال از کار افتادن است. به فرار از زنده ماندن خیالی ام بعد از ایستادن این نبض، آنهم با دستان خودم.........




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : شیما ; ساعت روز شنبه 9 خرداد1388

امروز که برمی گشتم، کهنگی همه چیز توی ذوق می زد ... درهای اتوبوس ... پله ها... صندلی ها ...  جدول های خیابان... آدم های پیر ... درختان پیر ... آفتاب پیر ... اسکناس های پیر ... آرزوهای پیر ... نشویش های پیر ... خوشی های پیر ... ناخوشی های پیر ...
.


دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : شیما ; ساعت روز سه شنبه 29 اردیبهشت1388

۱.انگار کن کاغذ یکدستی را که اول حسابی ریز ریز ببری و بعد تکه ها را با دستانت از روی زمین جمع کنی و بعد... محکم فوتشان کنی ...

۲. از ظهر تا حالا دارم فکر می کنم بچه ی سه چهار ساله ای که امروز تو خیابون دیدم که مادرش دستش رو گرفته بود و شیطونی می کرد، همینطور اتفاقی چشمانش انقدر خطی شکل و بینیش ریز و سرش گرد بود؟... یا اینکه ...
كودكان داراي سندروم داون بايد شانس تحصيل در مدارس عادي را داشته باشند
.
پ.ن:این کوچولویی که گفتم خیلی قشنگ و شیطون بودها... بالا و پایین می پرید و  محکم دست مادرش رو گرفته بود. مثل همه ی بچه های سه - چهار ساله ی دیگه... 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : شیما ; ساعت روز پنجشنبه 24 اردیبهشت1388

اگر اشتباه نکنم جایی در وبلاگ شب نوشته های پرهام بود انگار. که از وفور مسکن های زندگی هامان برای فرار موقت از ملال نوشته بود. از هنر و حرف و جمعیت...
که نمی دانم چرا الان انقدر دلم می خواهد به چیزهایی که نوشته بود، تمامی آرمان ها و بگو بخندها و هدف ها و هر آن چه در مورد مفهوم تکامل و پیشرفت گفته شده اضافه کنم.
.


دسته بندی :

لینک مطلب