دستانش را روی صورتش گرفته و مدام فریاد می کشد ... فریادهایی بی سر ... بی ته ... فریادهایی که بی ریشه می آیند و سرگردان به دنبال نقطه ی اتکایی بلند می شود ... بلند می شوند ... فریادهایی که بوی خاک می دهند ... بوی خاک آفتاب خورده ی کویر ... بوی خاک حسرت کشیده ی خشک کویر ...
رنج هایی هستند که به هوا می مانند ... بی بو ... بی رنگ ... بی طعم ... بی شکل ... بی صدا ... آنقدر یله اند که هیچ کس نمی فهمدشان ... هیچ کس ... مثل حس نبودن محض و دفن شدن تدریجی و محو شدن در آشکارترین و پررنگ ترین قسمت های زندگی ات ... درست در همان نقطه هایی که فکر می کنی بودنت را توجیه می کنند بیرنگ می شوی و ...
پ . ن۱ : طولانی نوشتنم نمیاد ...
پ . ن ۲: با هرچه دلم قرار گیرد بی تو / آتش به من اندر زن و آنم بستان ...
پ . ن ۳ : من بچه ام ؟؟!!! .... شاید !
پ. ن ۴ : سوخته را که نمی سوزانند ... یا به باد می دهند ... یا به آب ...
پ . ن ۵ : چی بگم دختر ... کاش ایران بودی ... اگه بدونی چه بهار گرمیه ...
که من ندارم.
.
قبل از اين كه وارد رشته ي تحصيليم بشوم خيلي در بابش كنجكاو و متحير بودم. از اسم هاي عجيب و غريب مكاتب مختلف و متفكرانشان گرفته تاااا حجم نفهميدنم وقتي كتابي مشكل و تخصصي را باز مي كردم . فكر ميكردم قبول شدن و خواندن رشته اي كه مباحثش هميشه برايم سوال بوده قطعا يك جور رضايت خاطر عميق مي دهد. فكر مي كردم خيلي زود مي توانم دنيايم را از يك جهان شاعرانه و انتزاعي به يك جهان خشك علمي تغيير بدهم. فكر ميكردم خيلي زود مي توانم در حوزه ي چيزهايي كه خوانده ام خوب بنويسم و خوب حرف بزنم. اين دنياي ناشناخته به حدي برايم هيجان انگيز بود كه طي مدت دو سال رياضي خواندن در دبيرستان، هيچ چيز، حتي متهم شدن به حماقت و ديدن شوق و شور بچه هاي رياضي براي حل مثلا يك مساله ي فيزيك ، مرا به هيچ وجه جذب نمي كرد. به شدت خود را با آن دسته از دغدغه ها بيگانه احساس مي كردم . به كلام ساده : لذت نمي بردم. مطمئن بودم ورودم به دانشگاه، اين دو سال مايوس شدن من از درس خواندن در دبيرستان را جبران خواهد كرد. فكر ميكردم مي توانم خيلي از كاستي هايم مثل منفعل بودن و سكوت كردن هايم را حل كنم...
برخلاف آن چه بعضي مي گويند كه بعد از ورود به دانشگاه به كلي تصوراتمان تغيير كرد و نا اميد شديم و ... من اين طور نشدم. مساله ي من اين است كه من همچنان آن دنيايي كه ساخته بودم را انتظار مي كشم. يعني مي دانم كه چيزي كه من در ذهن داشتم فقط زيادي خوش بينانه بود نه اين كه هيچ ارتباطي با حقيقت نداشته باشد. چيزي كه به شدت عصباينم كرده اين است كه بعد از يك سال هنوز نتوانسته ام از لحاظ روحي تغيير كنم. اين روحيه ي اين همه حساس لجم را در مي آورد . هنوز نتوانسته ام ادبيات نوشتنم را جز در مواردي كه تكليف درسي است تغيير بدهم . اين ادبيات همچنان شاعرانه و احساساتي عصبانيم مي كند . هنوز نتوانسته ام شخصيت منفعلم را در بحث ها تغيير دهم. اين شخصيت اين همه ساكت و تماشاچي ديوانه ام مي كند ...
وقتي ده تا استاد براي ده تا درس در ده جلسه مدام حرف تكراري مي زنند خسته مي شوم . از تصور اطرافيانم در رشته هاي تجربي تر درباره آبكي ! بودن دروسم حيرت زده مي شوم. از حجم وحشتاك مزخرفاتي كه بچه ها سر بحث هاي كلاسي با نهايت اعتماد به نفس و بدون كمترين و كوچكترين مطالعه و پايه ي علمي اي مي زنند واقعا حيران مي شوم.
اما خيلي چيزها هنوز سرجايشان هستند . مثلا اين كه من هنوز به شدت درباره مسائلي كه مي خوانم كنجكاوم.هنوز واقعا دلم مي خواهد بيشتر بدانم و وقتي به انبوه عجيب و غريب چيزهايي كه نمي دانم فكر ميكنم به هيجان مي آيم...
پی نوشت: فکر نکنی حالا که از ما دور شدی دعات نمی کنیم ها ! این جا همیشه صدای بارون میاد...
از نفس های تو تکرار می شود ...
من،
خوشه چین برکت مزرعه ی دستانت ...
.
پ.ن: غمگینم ...
.
۲)این جاده خیلی طولانی شده و حیرت من هزار تویی است ...
۳)رودی هست که در نفس های تو جریان دارد ... و سبزی روزگار من همه از آب است ... آب ...
۴) کلافه ام ...
و بادها خطوط مرا قطع می کنند
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهره ی فنا شده ی خویش
وحشت نداشته باشد ؟
آیا زمان آن نرسیده ست
که این دریچه باز شود
باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد بر جنازه ی خویش
زاری کنان نماز بگذارد؟
شاید پرنده بود که نالید
یا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمدم
و از میان پنجره می دیدم
که آن دو دست
آن دو سرزنش تلخ
همچنان دراز به سوی دو دست من
در روشنائی سپیده دمی کاذب
تحلیل می روند
و یک صدا که در افق سرد
فریاد زد :
خداحافظ . "
.
فروغ
من که اصولا گند زدم به سه،چهار روز آخر سالم !
ولی امیدوارم برای همه یک سال خیلی خیلی خوب باشه ...
مخصوصا ندا و بارون و راز و فضه و فاطمه و علی و نسیم و نسرین و گل سانا و رعنا و آرش و نغمه و ملیحه و آزاده و آوا و گیل آوا و امین و سیما و محمد و پسرک و ....... همه دیگه
راستی ... خیلی همه جا خوشگل شده
.
چقدر خوب ...

۲ ) یکی از دوستانم امروز داشت یه گل تازه رو پر پر می کرد که خشکش کنه. از من هم خواست کمکش کنم. من هم این کار رو کردم ولی بعد از کارم بدم اومد.اون همین طور که گلبرگ ها رو لای کتاب می ریخت گفت: این جوری خیلی قشنگ تره نه ؟ گفتم آره... ولی همون موقع داشتم ساقه ی سربریده ی بدبخت گل رو نگاه می کردم و مثل خلا اشک می ریختم که البته خوشبختانه کسی نفهمید ...
واقعا ما چقدر حق داریم که از مرگ بقیه چیزا برای خودمون زیبایی بسازیم ؟ ... (یکی بهم نمیگه جای روضه خوندن اول به ناهار امروزت فکر کن بعد برای خودت بباف . اه ! )
۳) خودم هم نفهمیدم چی نوشتم ! فقط نوشتم.
۴) ادبیات نوشتنم داره برمی گرده به اوان کودکیم !
۵)به هر حال همینه که هست .
شعر،
مثل گلی
از میان مخروبه های تنهایی می روید
و من
تنهایی از دست رفته ام را
آرام
آرام
به دست می آورم
به دست می آورم ...
آرام
غمگین می شوم ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
" ــ عاشقی ؟
ــ بله .
ــ همونطور که یک شاعر عاشق میشه ؟
ــ بله ... همون طور که یک شاعر عاشق میشه ... "
.
صدایی بلند می شود که : سک سک !
من عقب ماندم !
سوخته را که آخر نمی سوزانند ... یا به باد می دهند ... یا به آب ...
سوخته را که آخر نمی سوزانند ... یا به آب می دهند ... یا به باد ...
سوخته را که آخر نمی سوزانند ...
پ . ن : سرانگشتانم از هجوم کلمات خیس می شوند و من تشنه تر ... تشنه تر ...
ــ خب معلوم است دیگر ... روح، هر چه لطیف تر : بی تاب تر ...
پ . ن : گاهی شنیدن اتفاقی بعضی جمله ها کلی چیز را برایت عوض می کنند. این جمله یکی از همان ها بود.
