قاصد وهم

حقيقت؛ يعني هماهنگي انسان با خودش...

کاش میشد آدم چشم باز کند و ببیند که توانسته است ضعف هایش را در یک چشم بر هم زدن پشت سر بگذارد. کاش مسیر تغییر، رشد و رها شدن از ریشه ای ترین و عمیق ترین ضعف های روحی آدم انقدر دور و دیر و سخت نبود. 

مثلا من دلم می خواست درونا شخصیتی مستقل تر بودم. انقدر به طور مداوم از قضاوت های آدم ها مضطرب نمیشدم. انقدر از کمترین احتمال خوب قضاوت نشدن دلشوره نمی گرفتم. آنچه هستم را با سر بالا عاشق بودم و برایم کمتر مهم بود که دیگران چگونه فکر می کنند. انقدر تا مدت ها برای صد بار حرف ها و لحظات حضورم در مقابل دیگران را مرور نمی کردم، انقدر برای هزار بار حرف هایم را با دیگری های مهمم مرور نمی کردم، انقدر از کمترین واکنش منفی نسبت به خودم از سوی دیگرهای مهم احساس عدم اعتماد به نفس نمی کردم، انقدر احساس گناه و عذاب وجدان نداشتم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۶ مهر۱۳۹۴ساعت 22:9  توسط شیما  | 

 

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۰ مرداد۱۳۹۴ساعت 1:35  توسط شیما  | 

بالاخره اینجا درست شد‍‍‍!! دیگر داشتم مطمئن میشدم وبلاگ یازده ساله ام و خاطرات یازده سالم از دست رفت!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۲ تیر۱۳۹۴ساعت 3:20  توسط شیما  | 

به نظرم، اوج کمال یک رابطه عاطفی، آن جاست که هر دو طرف با حقیقت وجود  آن تنهایی که ممکن است حتی در اوح لحظات شور درونی تجربه عشق رخ دهد، روبرو شوند، درکش کنند، هضمش کنند و نهایتا بتوانند آنقدر بزرگ شوند که  از آن لذت ببرند... در عین حال، همچنان یکدیگر را دوست بدارند، از خشونت زندگی برای هم بکاهند، از ترس تنهایی هم در دنیایی بی رحم کم کنند، همراه باشند و  یکدیگر را تکمیل کنند...

تلاش برای رسیدن به چنین نقطه ای، یعنی فهم در هم تنیدگی امنیت و عشق و تنهایی، زمان بر است و ارزشمند!

.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 21:57  توسط شیما  | 

سال جدید همه اندک کسانی که اینجا سر می زنند و لطف دارند مبارک باشه:)

امیدوارم خودم امسال برام سال تلاش برای محکم بودن و گشوده بودن به روی تجربه های تازه و انسان بودن و مهربان بودن و فایده داشتن برای آدم ها و سلامتی برای خانوادم باشه. همه ی این ها برای شما هم :)

+ نوشته شده در  شنبه ۱ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:38  توسط شیما  | 

اگر بدانم از چه زمانی فکر کردم زندگی همیشه یعنی دویدن برای به چیزی رسیدن خیلی خوشحال می شوم. از زمانی که فراموش کردم زندگی یعنی خود فعال بودن و تلاش برای اثرگذاری همزمان بر بیرون و درون؛ نه دویدن مدام برای به چیزی رسیدن. اگر بدانم این تصور مسابقه ای از زندگی از چه زمانی و در چه پروسه ای تا این اندازه در پوست و گوشت و خونمان عجین می شود خوشحال می شوم. مسابقه ها و مقایسه های مداوم. گم کردن خود و اصالت هماهنگی با خود... 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 1:48  توسط شیما  | 

... بر هر دو جهان پا زده ایم ...

 

انگشت های پایم برهنه روی خاک، تنها ایستاده بودم و نگاهم به هیبت زمین و آسمان... سکوتی بی مرز  آرام بر سینه ام می نشست و از وزنم می کاست...

چرخیدم. از دور تنها به سمتم می آمد و نزدیک می شد... 

- می بینی چه جایی ست برای گم و گور شدن؟ برای اینکه از همه چیز و همه کس دور بشویم و برویم؟ کفش هات را بپوش.

خم شدم... بی کرانگی، از هزار سو فرا می خواندمان /...

 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۴ آبان۱۳۹۳ساعت 14:55  توسط شیما  | 

تهران همیشه برایم شهر عجیبی بوده است. تنها شهری در تمام ایران است که درست همان دلایلی که آن را به غایت دوست نداشتنی و حتی نفرت انگیز می کند، به غایت دوست داشتنی اش نیز می کند. تهران هیچ "رنگ و بویی" ندارد. بیش از حد بزرگ است. آنقدر بزرگ گه من بعد از 25 سال شاید هنوز نیمی از آن را اصلا ندیده باشم. بی در و پیکر است و سال به سال چهره عوض می کند. 

شهرها عموما یک رنگ و بوی مخصوص دارند. مثلا کاشان یک رنگ قهوه ای کمرنگ آرام  است در ذهنم که همیشه انگار یک بخشی از آدم در آن جا می ماند. قزوین یک بعدازظهر خلوت دوست داشتنی بود. لاهیجان بوی یک "شهر سبز" می دهد هنوز در ذهنم. لنگرود تمامش حال و هوای پلی است که به ساحل چمخاله برسد. شیراز انگار تمام گذشته ی دور زنده ی زیبایی بود که در زندگی های قبلم در آن زیسته بودم. قونیه بوی سماع و سنگفرش و کافه های در خیابان ترکیه را می داد و... 

اما تهران هیچ کدام این ها را ندارد. با هیچ رنگ، بو، خاطره، حس و حال و هوای مشخصی در ذهنم تداعی نمی شود. تهران یک بی شکلی محض است. بی بویی. بی رنگی. این باعث می شود آنطور که خاطره کاشان و کرمان و لاهیجان و شیراز و قونیه دل را می برد،  هیچ چیز تهران در حافظه نمی ماند انگار. همین است که دوست داشتنی نیست. اما... همین است که دوست داشتنی است! این حجم بی شکلی غرق لذتم می کند. می گذارد هر طور که دوست دارم در خیابان هایش گم شوم. از گم شدن و ناشناس بودن بی حسابم لذت ببرم. هر تکه خاطره ام را در یک خیابانش بسازم. خودم را رها کنم در این حجم بی شکل بی بو تا رنگ و بوی خودم را بگیرد... این حد دوست داشتنی نبودن این شهر  را، دوست بدارم. 

+ نوشته شده در  شنبه ۵ مهر۱۳۹۳ساعت 15:44  توسط شیما  | 

کار پیدا نمی کند دخترک. یک ماه بیشتر است که هر هفته کلافه می آید سر کلاس و از قبل هم کمتر تمرکز دارد. بلند پرواز است. می گوید من می توانم الان بروم نظافتچی یک آرایشگاهی نزدیک خانه مان بشوم ماهی 500 تومان. اما خب تا کی مثلا کار اینطوری بکنم با این درآمد؟ یک کاری باشد با درآمد بیشتر یک چیزی... بعد هی می گردد. از شمارش خارج شده که چند جا مصاحبه داده و فرم پر کرده. اول هر کلاس یک نیم ساعتی به حرف زدن درباره همین چیزها می گذرد. 

اصرار دارد که برای درس از ایران برود. چون ایران حتی اگر دانشگاه دولتی هم قبول شود باید شهریه ایرانی نبودنش را بدهد. خب برای از ایران رفتن هم که پول که ندارد. می خواهد کار کند و پول جمع کند و بعد هم که باید بورس شود. برایش می گویم که برای بورس شدن باید زبانت را خیلی تقویت کنی و با خودم فکر می کنم که با توجه به میزان دقت و تمرکز و شرایطش این یعنی حداقل چهار سال دیگر باید صبر کند. اما عجله دارد. تمام سلول هایش میل به پیشرفت و تغییر موقعیتش است. نه اینترنت دارد نه کامپیوتر و نه حتی از پس خرج یک کافی نت رفتن ساده برمی آید. اما اصرار دارد که برای تحصیل از ایران برود... 

در یک دوراهی بدی گیر کرده ام که چه کاری درست است. گفتن این واقعیت که تا هدفش هنوز خیلی فاصله دارد یا امیدواری دادن زیاد یا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ مرداد۱۳۹۳ساعت 19:38  توسط شیما  | 

زمان گذشت

شب تولد 25 سالگی ام است. 25 برایم تا یک سال پیش هم خیلی مرز بود. فکر می کردم زمانی که به 25 سالگی می رسم باید خیلی کارها کرده باشم. البته همان موقع هم دقیق نمی دانستم چه کارهایی. اما به هر حال فکر می کردم باید به واقع حس کنم در نیمه دهه بیست عمرم هستم. خب اما چنین نشد. خیلی کار نکرده دارم: از میزان سوادم راضی نیستم. از میزان فایده رساندنم به دیگران راضی نیستم. از میزان تلاشم برای رفع ضعف هایم راضی نیستم. از میزان رشدم در بردبار و صیور بودن راضی نیستم. از میزان رشدم در روابط اجتماعی ام راضی نیستم. از میزان رشدم در ارتباط با خدا راضی نیستم. 

اما دلم می خواهد یک بار هم کمی خودم را دوست داشته باشم. یعنی تمرین کنم که خودم را دوست بدارم. یک سال گذشته، یکی از بهترین سال های عمرم بود. توانستم بعد از مدت ها تردیدها را کنار بگذارم و دعوت های کسی که دوستش داشتم را پاسخ بدهم. از این تصمیمم خیلی راضی هستم و در این مدت به اندازه چند سال رشد کردم. پایان نامه و دوران کارشناسی ارشد را تمام کردم و لااقل اینکه استاد راهنمایم که نظرش بسیار برایم مهم است خیلی از کارم راضی بود و خودم هم در کل راضی هستم و فکر می کنم تا آنجا که میشد تلاشم را کردم و نمره خوبی هم گرفتم. درباره خودم به نتایج جدیدی رسیدم و اتفاق هایی افتاد که ابعاد بهتری را از خودم کشف کنم. 

امیدوارم سال دیگر از خودم راضی تر باشم...

+ نوشته شده در  شنبه ۴ مرداد۱۳۹۳ساعت 23:8  توسط شیما  | 

هر روز بیشتر می فهمم که چقدر از تدریس خوشم می آید. از این که بعد از چند جلسه از خطوط صورت شاگردم هم بتوانم بفهمم حواسش هست یا نیست. حوصله دارد یا ندارد. خوب متوجه می شود یا نمی شود. هیچ کاری اندازه تدریس چند بعد بی ربط وجودم را با هم راضی نمی کند.
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ خرداد۱۳۹۳ساعت 12:26  توسط شیما  | 

 

کاش می شد فرار کرد... فرار... فرار...

از این همه نقص در همه چیز. از این همه نقصان. از این همه کم بودن... کم بودن همه چیز... از جمله کم بودن خودت و جهانت. از این همه که همه چیز یک پایش می لنگد. از این همه که هیچ چیز در این جهان به واقع تکمیل نیست. از این که هیچ چیز به واقع آنطور که باید باشد نیست. از این همه که هیچ چیز آن جا که باید باشد نیست.

هر چه هست نقصان است و حفره ها... حفره ها... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 0:8  توسط شیما  | 

مطالب قدیمی‌تر