قاصد وهم

حقيقت؛ يعني هماهنگي انسان با خودش...

دل و جانم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست...

 

مثل هیزمی در آستانه گر گرفتن از غلیان عشق نشسته بودم و نگاهش می کردم. مجبور بودم خوددار باشم. خیلی خوددار. آنقدر که مثلا حواسم باشد در جمع هستم و حتی زیاد نگاه هم نکنم. اما چطور چنین چیزی ممکن بود؟ هر حرکتی می توانست آتش را شعله ور کند. چشم هایش خسته بود. هر از چندی روی هم میگذاشتشان و با دست می پوشاند. یک جور مردانه ای. در میانه ی خنده های بلند و زیاد جمع، کم می خندید و همان خنده های کم و کم خندیدن - هر دو - آتش را شعله ورتر می ساخت. بغض را فرو می دادم و آتش را نیز. 

آدمی هستم که اندک دفعاتی حالاتی مانند آنچه وصف کردم را تجربه می کنم. حالت دوست داشتن من به طور کلی یک وضعیت آرام و همواره و پیوسته با نوسانات نه چندان زیاد است. آن لحظات را اما آنقدر عزیز می دارم، که اینجا می نویسم از خاطرم نرود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 تیر1393ساعت 1:31  توسط شیما  | 

شب را چه کنم...

شب را چه کنم...

شب را چه کنم...

تنهایی و تشویشی که هوار می شود بر آدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 خرداد1393ساعت 3:10  توسط شیما  | 

 

برگردم ببینم این روزها تمام شده فقط. 

اضطراب دفاع تز، کار مانده، دلخوری بابا، بیخوابی تب کردن بی موقع امشب، اضطراب روزهای بعد از دفاع و از همه بدتر، سایه ی مداوم از دست دادنش.

 

پ.ن: خودم هم از این پست این همه شخصی خوشم نمی آید.. البته از انجا که تازگی ها دیده ام تمام نظرات برای پست ها از آدم های مختلف به صورت خصوصی برایم گذاشته می شود به این نتیجه رسیده ام که کلا فضا شخصی در شخصی است!!! : ))

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 21:37  توسط شیما  | 

دوست داشتن، گاه سرریز می کند. دوست داشتن را خیلی بیشتر از عشق می خواهم. عشق آتش خانمان سوزی است که رابطه را با واقعیت قطع می کند و به همین جهت اساسا ناپایدار است. اما سحر و افسون دوست داشتن در آن است که تو در میانه ی واقعیت و خیال می مانی. پوست کف پایت، زبری واقعیت را لمس می کند. زخمی اش می شود. از زیر و بم هایش که نمی تواند پیش بینی اش کند اضطراب می گیرد. اما راه می روی همچنان... و سرت در آسمان است...

دوست داشتن گاه سرریز می کند. انگار که بخواهد از روزنه های زیر ناخن هایت بیرون بزند. امشب از ان شب هاست. هزار بار گفتن دوستت دارم و هزار بار پاسخ شنیدن هم در این شب ها پاسخ نمی دهد. باید به نوشتن پناه برد از این هجوم ناگهانی. 

تو چطور هنوز برای من مانند یک منبع راز ناشناخته ای؟ هی فکر میکنم که تو چطور این چنین دور و این چنین نزدیکی؟ آن "خیلی دور"ت گاه برایم تصویر آتش یا دریایی می شود که  من را ترغیب می کند که با سر خودم را درونش بیاندازم. میل یکی شدن با آن "خیلی دور" به "خیلی نزدیک" ات می انجامد. چنین ترکیبی چطور ممکن است؟ با من چه کرده ای که بعضی از آنچه فوق العاده  می پنداشتم که بعضی هاش هم اتفافا در تو نبود و نیست، دیگر در مقابل تو برایم شوری برنمی انگیزانند؟ از چشم هایت که بگذریم، گمانم مساله در آن است که تنها تو، با آن چندین چهره ات که هر کدام به آتش فشانی می ماند، من را از خودم بیرون می کشی. کاری که هیچ کس تا به حال نتوانسته است. 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 خرداد1393ساعت 2:8  توسط شیما  | 

هر روز بیشتر می فهمم که چقدر از تدریس خوشم می آید. از این که بعد از چند جلسه از خطوط صورت شاگردم هم بتوانم بفهمم حواسش هست یا نیست. حوصله دارد یا ندارد. خوب متوجه می شود یا نمی شود. هیچ کاری اندازه تدریس چند بعد بی ربط وجودم را با هم راضی نمی کند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 خرداد1393ساعت 12:26  توسط شیما  | 

 

کاش می شد فرار کرد... فرار... فرار...

از این همه نقص در همه چیز. از این همه نقصان. از این همه کم بودن... کم بودن همه چیز... از جمله کم بودن خودت و جهانت. از این همه که همه چیز یک پایش می لنگد. از این همه که هیچ چیز در این جهان به واقع تکمیل نیست. از این که هیچ چیز به واقع آنطور که باید باشد نیست. از این همه که هیچ چیز آن جا که باید باشد نیست.

هر چه هست نقصان است و حفره ها... حفره ها... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 اردیبهشت1393ساعت 0:8  توسط شیما  | 

 

بویش برایم نقش تریاک را گرفته است کم کم. البته من تا به حال تریاک نکشیده ام طبیعتا. اما بوی تو را کشیده ام. 

+ نوشته شده در  شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 11:59  توسط شیما  | 

لحظه های یاس کاملا ناگهان بر سر آدم آوار می شوند. معمولا هم هیچ دلیل روشنی ندارد. اتفاقا آن وقت ها که دلیل روشن دارد حال آدم بهتر است. مثلا آدم دقیقا می داند که برای یک ناکامی مشخص مایوس است. اما وقتی دلیل روشنی وسط نیست بدتر است. از دیشب بر من هوار شده است. بدون هیچ دلیلی. هوا خوب بود و من هم از صبح کار کرده بودم. اما یک غم نامعلومی رها نمی کرد. گذاشتم به حساب افسردگی های دوره ای. که درست هم بود. اما در این وقت ها هر جرفه ی ناچیزی می تواند اوضاع را بدتر کند. جرقه هم زده شد.

باید خوب در لحظه های یاس مان فکر کنیم... مثلا اینکه من معمولا چند وضع مشخص دارم این وقت ها که همواره سرآمد همه شان حس بیگانگی ای طاقت فرسا با نزدیک ترین هایم است. حسی که همواره گذراست اما در همان چند لحظه تجربه اش دیوانه ام می کند. تنهایی حاصل از حس بیگانگی، هر تنهایی ای نیست. تنهایی کشنده ای ست... حتی حس اتصال با خدا هم قطع می شود. برهوت است. برهوت عدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اردیبهشت1393ساعت 1:6  توسط شیما  | 

اخیرا دوستی با من شوخی ای کرد. ناگهان تا عمیق ترین لایه وجودم سوخت. لبخند زدم و سرم را پایین انداختم. حتی نتوانستم به واکنش دیگری وانمود کنم. شوخی اش آنقدر بی منظور و از سر دوستی بود که همان لحظه که داشتم می سوختم و نمی توانستم پاسخ دهم با خودم می گفتم طفلک دارد خیلی بی منظور این را می گوید و لزومی ندارد همه رفقا نقطه ضعف های هم را بدانند اما من همچنان نمی توانم آزرده نشوم.  

از آن لحظه تا همین حالا ذهنم به این مشغول است که در روز چند نفر را می آزارم و نمی دانم؟ در روز چند شوخی می کنم که دقیقا دست گذاشته ام روی نقطه ضعف کسی و خبر ندارم؟ در روز چند بار حواسم نیست؟ چند بار؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 0:9  توسط شیما  | 

بی تو بسر نمی شود

برایش گفتم که تو در آن باغ ها خوب بگرد و خوب نفس بکش... من هم اینجا دورتر از تو  می گردم و بهار را می بینم... اما بدان که " باغ و بهار من تویی" ...

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 19:28  توسط شیما  | 

غول خفته ای هست که همیشه آن گوشه چرت می زند. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید چند سال است که آن گوشه را برای خوابیدن انتخاب کرده است. گمانم همیشه همانجا بوده. صدای خرخرش مدام می آید اما خب بالاخره تا وقتی خواب است خواب است... حواسم هست که تا بیدار می شود از دستش فرار کنم. اما گاهی...دستم را می کشد و روی زمین می اندازد....

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1392ساعت 21:42  توسط شیما  | 

جمع ها و آدم ها... جمع ها و من...

 

از کرم های شب تاب تنها یک تصویر دارم: دشتی بزرگ پر از بوته های گزنه و گل های گوشت خوار کوچک و سبزه های بلند که شیمای هفت هشت ساله با گروهی آدم در آن راه می رود... از روزهایی که مدام در کوه و دره بودیم... خیلی زود یاد گرفته بودم نه از تاریکی بترسم نه از بلندی نه از دوری از مامان و بابا... از پیش از دوران مدرسه... بارها به این فکر کرده ام که من از اساس در جمع بزرگ شده ام... جمع بزرگی از آدم هایی که هیچ کدامشان فامیل نبودند...جمعی که در آن "قوی" بودن شدیدا ارزش بود... تمام کودکی ام در "جمع" بود... پس چرا هنوز که هنوز است جمع به طور کلی برای من یک "مساله" است؟... چرا گاه خیلی زود جمع ها خسته ام می کنند؟... چرا خیلی کم به خاطر دارم که بودن طولانی مدت در جمعی خسته ام نکرده باشد؟

خانه مان خیلی کوچک تر از آن بود که حیاط داشته باشد، به جایش حیاط وسیع خانه ای را خاطرم  هست که یک جمع بزرگ در آن بحث می کردند، سر هر چیزی رای می گرفتند، بحث می کردند، بحث می کردند، بحث می کردند... و من و شیدا در حیاط و سالن پشتی خانه می دویدیم، گاهی هم می نشستیم وسط جلسه شان و نگاه می کردیم...  حتما بچه هایی دیگری هم بودند که خاطرم نیست... بارها به این فکر کرده ام که من از اساس در جمع بزرگ شده ام... مادرم کارمند بود و بقیه اوقاتم را هم در مهد کودک میان جمع بودم... پس چرا هنوز که هنوز است با بودن طولانی در جمع کنار نیامده ام؟ چرا در جمع ها ساکت می شوم و گاه خسته؟...

هیچ وقت این تناقض را نفهمیده ام! هیچ وقت!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1392ساعت 19:28  توسط شیما  | 

مطالب قدیمی‌تر