تبليغاتX
قاصد وهم
حقيقت؛ يعني هماهنگي انسان با خودش...

هر وقت یاد گرفتم حواسم را به آدم های مشخص نزدیک اطرافم جمع کنم... حواسم باشد که غمگینشان نکنم... هوایشان را داشته باشم... ببینمشان... نگذارم فکر کنند دیده و خواسته نمی شوند... بعد می توانم امیدوار باشم که از ته دل به آدم های بی نام که نمی بینمشان اما در اطرافم هستند هم متوجه هستم ...
نوشته شده توسط شیما در ساعت 1:10 | لینک  | 

یک بیست دقیقه ای نشستم یک پست طولانی نوشتم، بعد زدم روی ثبت موفت و عدم نمایش در وبلاگ... یک بار دیگر هم انگار اینجا گفته بودم... حرف هایم دیگر گفتن ندارند.

نوشته شده توسط شیما در ساعت 1:21 | لینک  | 

http://shima52.blogfa.com/post-150.aspx

 "دیر دوستت داشته ام. زیبایی ای چنان کهن، زیبایی ای چنین نوین، دیر دوستت داشته ام !"

پ.ن: هنوز هم... هنوز دارم دیر می کنم...

نوشته شده توسط شیما در ساعت 12:34 | لینک  | 

ساعت پنج صبح است و من بدجور بی خوابی زده به سرم. صبح جمعه است و من هر کار می کنم نمی توانم بخوابم. گوگل پلاسم هم باز نمی شود.به شدت الان نیاز دارم سرم را با چیزی گرم کنم اما معزم به کتاب هم نمی کشد. شب ها مخلوط تنهایی و اضطرابند گاهی.
الان دلم یک دفعه شب هایی را خواست که با م بی خوابی می زد به سرمان و انقدر تا صبح میخندیدیم و عالم و آدم را تحلیل می کردیم و به تحلیل هامان باز می خندیدیم که همه چیز فراموش می شد...تازه همین ساعت ها گرسنه مان می شد و بلند می شدیم یک چیزی می خوردیم. چه فکر دوری... انگار که دارم به سال های کودکی ام فکر می کنم... 
بروم تلاش کنم بخوابم. سه شب با درد توانستم بالاخره بخوابم حالا که خوب شدم خوابم نمی برد.
حالا اینکه چرا این ها را اینجا می نویسم هم نمی دانم! سرم را می خواهم گرم کنم که هوا روشن بشود اصلا.
نوشته شده توسط شیما در ساعت 5:10 | لینک  | 

تب کردن های مادرمن خیلی منحصر به فردند. مثلا صبح بیدار می شود یکی دو ساعت تب می کند بعد خوب خوب می شود و کلا زندگی اش به روال عادی بر می گردد. بعد من سر به سرش می گذارم و می گویم دیگر این تب ها را جدی نمی گیریم اصلا. شروع نشده تمام می شود.

امروز هم صبح بلند شد و تب داشت و سفرمان لغو شد. اما یکی دو ساعت بعد خوب شد و ما هم به جای قرار قبلی رفتیم کوه های امام زاده داوود و اینها. رسیدیم به جایی که زیبایی اش جلوی ماشین را گرفت. کنار جاده نگه داشتیم و پیاده شدیم. یک آقایی ما را دید و بردمان توی باغ میوه اش سینه ی کوه. درخت ها روی دامنه کوه یکدست شکوفه های صورتی و سفید بودند. هلو و گیلاس. صاحب خوش اخلاق باغ گفت این جا به ریواس هایش معروف است. تمام این سبزی دامنه کوه که می بینید در این حوالی ریواس هستند. بعد به ما گقت که چطور به آن بالا برسیم و ریواس بکنیم. رفتیم بالا و ساقه های ترش و شیرین ریواس را که محکم به کوه چسبیده بودند بیرون کشیدیم و گاز زدیم.

من عاشق کوهم. البته نه اندازه ی پدرم. پدرم نیمی از نوجوانی و جوانی اش را تک و تنها توی کوه های تهران بوده. مثلا رمضان ها افطار تا سحر و بقیه روزها صبح تا غروب و ... هی هم گم می شده و انقدر راه میرفته تا راهش را پیدا کند. من هم نیمی از کودکی ام را با خانواده و جمعی بیست سی نفره از آدم هایی که یکی از بهترین اوصاف برایشان "شریف" بودن است در کوه ها بودیم. دسته جمعی بالای دره های فوق العاده زیبا چادر می زدیم... چهارتایی هم زیاد کوه می رفتیم. اما خب الان نمی شود. مادرم مثل قبل ها نمی تواند و من هم از پنج سال پیش زانوی راستم مثل اولش نشد که نشد. اما هنوز هم به نسبت، کم کوه نمی رویم. کوه تشنگی آدم را به وسعت رفع می کند. یادم هست که یک وقتی میل به پریدن توی دره رهایم نمی کرد ( البته مشخص است که در صورت زنده ماندن! یک جور فانتزی که بپری هیچ اتفاقی هم نیفتد.)

دلم یک سفر می خواهد. آدم وقتی برگ های ریواس را می بیند، می تواند برای یکی دو ساعت نه به این همه آدم های عزیز دور و برش فکر کند که هر کدام یک جور خوب نیستند، نه به صحنه های درد کشیدن ف و بقیه در بیمارستان، نه به منگنه ها، نه به زنی که با دو بچه ی دوقلوی کوچک و بیماری زندانش کرده اند، نه به...

نوشته شده توسط شیما در ساعت 23:42 | لینک  | 

هوا یک طور خوبی است... یک جوری که انگار بخواهد همه ی این روزها را جبران کند... انگار بخواهد حتی تصویر رنج کشیدن آدم ها که از جلوی چشمم نمی رفت را هم برای چند لحظه کمرنگ کند. برای خودم دراز کشیده بودم روبروی نسیم و آفتابی که از پنجره به گدان ها می وزید و می خورد... برای خودم نقاش زندگی مدرن بودلر می خواندم که بعدش دوباره بروم سراغ تجربه مدرنیته. آفتاب کم کم رفت و الان می خواهد ببارد... هوا یک دفعه سرد شد اما برای من مهم نبود. همینطور باد می آمد و من هم دراز کشیده بودم. گذاشتم وقتی خوب یخ کردم در را بستم. بعد شجربان گذاشتم توی گوشم... اشک یک طور خوب آرامی همینطور یک بند می آید برای خودش... می افتد توی آستینم . دستم تا آرنج خیس می شود...مشکاتیان و شجریان این را سال ۷۴ ساخته و خوانده اند و من حالا، پنج بعد از ظهر ۳۰ فروردین ۹۱ برای خودم نشسته ام و با شاهکار آن ها و شاهکار آسمان...
نوشته شده توسط شیما در ساعت 17:4 | لینک  | 

دارم عادت می کنم به پست نوشتن و زدن تیک " ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ". هی می نویسم و انبارشان می کنم اینجا برای خودم. بعضی ها کامل، بعضی ها نصفه و نیمه. گفتن ندارد... هیچ کدام از حرف هایم دیگر گفتن ندارد... دلم می خواهد رشته و دانشکده و آدم های آشنا و خانواده ام را حتی رها کنم و بروم یک جایی برای خودم از اول شروع کنم... همه چیز از اول. همه ی تصمیمات و انتخاب ها و راه هایی که رفته ام... از این وسط دیگر قدرت هیچ تغییر رادیکالی ندارم.
نوشته شده توسط شیما در ساعت 21:26 | لینک  | 

بارون میاد... اولین بارون بهار... ساعت دو و نیم شب... بوی خاک و نم ... مرا همینطور برد به سال های کودک بودنم... سال های مدرسه... سال های بعدش ... به یک حجم بزرگ تنهایی که هیچ وقت نتوانسته ام برای کسی توصیفش کنم.
نوشته شده توسط شیما در ساعت 2:41 | لینک  | 

شجریان با این پیانوی فوق العاده در "جان عشاق" دارد می خواند: همای اوج سعادت به دام ما افتد...

ما هم همینطور اشک می ریزیم برای خودمان. هیچ کس خانه نیست و عمیقا امروز به این تنهایی در خانه نیاز داشتم و الان راضی ام...

پ.ن: آخ ازین ویولون ها و کمانچه بعدش...
پ.ن۲: یکی الان به من بگوید حالا با این سه تار چه کنم... یعنی چه می کند این کار اصلا با من... چه می کند این سه تار با من... با حال این لحظه های حیرانی من چه می کند...

نوشته شده توسط شیما در ساعت 12:48 | لینک  | 

شجریان دارد ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی می خواند. بعد تو فکر می کنی وای چه خوش و خرم: ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی. بعد یکدفعه دو خط بعدش می گوید: کنون تنها نشین ای شمع. یعنی شاعر حواسش بوده که خلاف واقعیت شعر نگوید و بعد از بیان زیبایی ها و نوروز و گل و این ها به انکارناپذیری و گریزناپذیری رنج هم اشاره ای بکند...

پ.ن: سردم است...

نوشته شده توسط شیما در ساعت 16:50 | لینک  | 


هوا بوی بهار گرفته. الان که دارم می نویسم نشسته ام کنار پنجره خانه مان. همینطور یکسر چند جور پرنده دارند می خوانند. نامشان را نمی دانم. فقط گنجشک را تشخیص میدهم. جلوی پنجره ی باز گلدان های گل های بهاری را که مهمانانمان آورده بودند را ردیف کرده ایم. باد ملایمی که از پنجره می آید از روی این گل های زرد و بنفش رد می شود و با خودش عطر می آورد. گلدان های بزرگ شمعدانی مان هنوز گل نداده اند اما معلوم است که از این آفتاب خوب ملایم و نسیم و صدای گنجشک ها مست کرده اند.
بعد آدم فکر می کند که زندگی چقدر می تواند خوب باشد... آدم دلش می خواهد بزند روی دنده ی بیخیالی و از این همه خوشبختی و تنهایی خوش باشد.
نوشته شده توسط شیما در ساعت 12:35 | لینک  | 

من در جست و جوی زمان از دست رفته را نخوانده ام. اما گویا تقریبا هر مساله انسانی که به ذهن آدم برسد یک جوری در آن گنجانده شده است. این را به این خاطر میدانم که خواهرم کامل خوانده و در مورد هر چیزی که صحبت می کنیم یک نکته ای از کتاب می آورد. مثلا اینکه آدم ها وقتی در کلامشان با اصرار از اجتناب از چیزی می گویند بی شک به نوعی در حال انجام همان کار هستند، این که قدرت فراتر رفتن از مسائلی که در زندگی شخصی رخ می دهد چطور نویسنده را نویسنده می کند، این که آدم ها در شرایط ناکامی و ضعف ممکن است بی آنکه خود بدانند تبدیل به آدم هایی بشوند که همیشه از آن ها گریزان بودند، اینکه رنج و انسان بودن چگونه به هم تنیده اند، این که مرگ چطور واقعیت آدم ها را تبدیل به خدایان ادیان منسوخ می کند، اینکه چطور ماسک های صورت ها ناگهان برداشته می شود و ... 

نوشته شده توسط شیما در ساعت 13:48 | لینک  |