هر روز بیشتر دارم به این پی می برم که من به جنون جذب می شوم. به جنونی حقیقی و خالی از نخوت عمیقا جذب می شوم. می نشینم به زندگی گذشته ام فکر می کنم و می بینم همه لحظه های اساسی زندگی درونم را می توانم در همین جمله ی ابتدایی این یادداشت خلاصه کنم. جذب جنونی حقیقی و بدون نخوت... آدم های مجنون، نوشته های مجنون... در من یک مجنون اسیر هست که هیچ گاه خط سیر ساده ی زندگی ام را برنیاشفته است، اما به تلافی این جوانمردی که از ابتدای تولدم در حق من کرده است، نمی گذارد این خط سیر ساده را با آب خوش از گلویم پایین ببرم. مدام بالا و پایین می پرد و حضورش را یاداوری می کند. دبیرستان که بودم سر کلاس ها ناگهان به پشت دنده هایم می خزید و من روی دفتر هندسه و حسابانم صد بار می نوشتم: خطوط را رها خواهم کرد، همچنین شمارش اعداد را... خطوط را رها خواهم کرد، همچنین شمارش اعداد را... خطوط را رها خواهم کرد، همچنین شمارش اعداد را...
گروس وقت نقد شعرها گاه سر وقت جنون می رود. به یکی می گوید تخیلت هیچ جنون ندارد... به یکی می گوید راهی پیدا کند که این همه شلنگ تخته انداختن جنونش موقع نوشتن مهار شود... به یکی ... بعد ما را مدام میان فلسفه و شعر نگاه می دارد و من هر روز بیشتر جذب شعر شاعرانی می شوم که از فلسفه به شعر رفت و آمد می کنند. به هر حال، قصه قصه ی جنون است.
پس نوشت: هوای دیوانه ی بهار....
+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1392ساعت 1:41  توسط شیما
|
باید از نوشتن های مجازی فاصله گرفت. سخت است اما... خصوصا کندن از عادت به گذاشتن نوشته های کوتاه در فیس بوک... باید از این مدل نوشتن فاصله گرفت... سطحی مان می کند... سخت است اما کندن از این عادت. چند روز پیش بعد از نوشتن یک شعر توی دفترم، با هر بار خواندن شعر حس عجیبی بهم دست داد. چیزی شبیه ترس. انگار ندانم کسی که این را نوشته چه کسی هست. آمدم این تجربه را در حد چند خط اندکی بپزم و توی وبلاگ یا فیس بوک بنویسم. پشیمان شدم و این کار را نکردم. آن حس عجیب هی شدید شد و ناگهان تبدیل به یک شعر تازه شد. من مطمئنم که اگر آن موقع آن لحظه را می نوشتم حرامش می کردم و خام می ماند. دارم فکر می کنم به این ها اما دلم هم نمی آید از این نوشتن ها دل بکنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1392ساعت 1:28  توسط شیما
|
امشب داشتم فکر می کردم که چرا دلم رفتن از ایران را نمی خواهد. حتی برای پنج شش سال. موقتا به این نتیجه رسیدم که مساله خودم هستم و نسبتی که از کودکی نتوانسته ام با محیط اطرافم تغییر بدهم. اینکه بسیار بسیار سخت با محیط بیرون رابطه می گیرم و یکی می شوم. این که هنوز که هنوز است مواجهه با آدم ها به طور کلی برای من امری غریب است. مثل اتفاقی نادر و عجیب. همچنان بیشتر از ان که حس کنم من هم جزئی از جهانم و در حال زندگی، حس تماشاگری دارم. همچنان از دیدن آدم هایی که راحت و خوب با محیط اطراف یکی می شوند، آدم هایی که رهاتر هستند در ارتباط با آدم ها، آدم هایی که عاشق می شوند و ... به وجد می آیم.
این است که این حد غریبگی با محیط اطراف، آن قدر ذره ذره در پوستم نفوذ کرده که مدام حس می کنم بندهایم در زندگی کم هست. هر بار که این حس قوی می شود می نشینم و می شمارم: مادرم هست، پدرم هست و ... بعد می بینم که چقدر به این بندها نیاز دارم. چقدر نیاز دارم که بندهایی که مرا به این جهان وصل می کنند جلوی چشمم باشند. ازشان دور نباشم. هر وقت می خواهم ببینمشان، اگر بیمار شدند بتوانم هر وقت خواستم بهشان برسم و ... بعد ناگهان وحشت برم می دارد. هر کسی ممکن است هر لحظه دیگر نباشد. باید فکری بکنم که این حد بیگانگی ام را طور دیگری حل کنم. با وجود خودم، ببا تلاش برای اینکه بتوانم از خودم بیرون بیایم، تلاش برای یکی شدن با محیط اطراف و جمع ها، با.... بعد بیشتر سرم گیج می رود. برای هیچ کدام راه حلی ندارم... هیچ کدام...
+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1392ساعت 3:23  توسط شیما
|
یک وانت امروز از وسط خیابون تنگ کنار میدون تره بار رد می شد. پشتش هم خالی و هیچ باری نبود. فقط یک دختر نوجوان خندان نشسته بود که وانتیه هر یک جمله که می گفت خندش بیشتر میشد. وانتیه پشت بلند گو داد می زد: " چیزهای غیرقابل فروش خریییییداریم. عشق، صفا، صمیمیت خریداریم، چیزهای غیر قابل فروش خریداریم..." :)
درین حد اوضاع دم بهار سوررئال میشه :))
+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1391ساعت 20:50  توسط شیما
|
بعضی روزها هست، که هر دقیقه اش لذت می سازد... بدون هیچ دلیل مشخصی... قصه گفتن برای جمعی در فرهنگسرا، امامزاده اسماعیل، ناهار تنها... و دست آخر آن ساختمان دوست داشتنی... بعضی روزها هست که خیابان، تنها محلی برای گذشتن و رسیدن نیست؛ زمان هم چیزی صرفا برای گذشتن نیست، زمان را می خواهی نگه داری و در خیابان راه بروی بی آن که از آن بگذری... چیزی میان هستن و نبودن... جایی برای لذت بردن از تنهایی بکرت...
آن پیاده روها و دیوارهای آن ساختمان دوست داشتنی و حیاطش که باید ازشان خداحافظی کنی و از هفته بعد جای دیگری بروی، می شود جایی که در دم یک فقدان گرم است...
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1391ساعت 2:31  توسط شیما
|
امروز نمی دانم چرا بوی عید می آید برایم. دقیقا بوی عید! هوا به طور خارق العاده ای خوب است و من از همه جا بوی خانه تکانی و چیزهای خوب می شنوم...
+ نوشته شده در شنبه 2 دی1391ساعت 13:12  توسط شیما
|
مامان دیشب سر شام در حالی که داشت نارنج را می چکاند توی قاشقش رفت در فکر. طولانی طولانی. بعد که پرسیدیم کجا هستید فهمیدیم جریان سیال ذهن برده بودش به دوران دانشجویی. مامان با هیچ کدام از دوستان دوران دانشجویی و خوابگاهش دیگر ارتباط ندارد. سال هاست. گفت که بوی این نارنج یکهو انداختم به یک خاطره. یاد پری افتادم که رفته بودیم خانه شان شهرستان، نشسته بودیم و آب یک عالم نارنج را می گرفتیم. ف هم بود. از ان جا یاد ف افتادم. بعد یک ماجرای دردناک که به طور عجیبی درست مانند یک فیلم داستانی تلخ بود را از ف را تعریف کرد:
این دختر با مادرم در خوابگاه با هم دوست بودند. ف برای مامان تعریف می کرده از پسری که سخت عاشقش بوده. پسر هم سخت عاشق ف بوده. ف داستان های زیادی از ماجرای عشقشان و حوادث بعدش شب ها برای مامان تعریف می کرده. ماجرا این بوده که این دو سخت در شور و هیجان قرارشان بر ازدواج بوده که در همان سال های ابتدایی جنگ پسر مفقودالاثر می شود. خانواده اش کاملا قطع امید کرده و از شهادتش مطمئن شده بودند در حدی که برایش قبر ساخته بودند و ... دختر هنوز عزادار و در فکر از دست رفته اش بود... تا اینکه درست در همان روزهایی که مادر من نزدیک به ازدواجش بوده ف با خوشحالی دیوانه واری خبر می دهد که پسر پیدا شده و برگشته. بلافاصله شروع می کنند به آماده کردن زندگی شان. هر روز ف می آمده و تعریف می کرده که امروز کاغذدیواری های خانه را زدیم... امروز این را خریدیم و ... تا اینکه مادر من و ف دقیقا همزمان به شهرهای خودشان بر میگردند تا عقد کنند. مامان بعد از عقد برمی گردد دانشگاه و می فهمد که پسری که ف عاشقش بوده در جاده اصفهان دو روز پیش از عقد تصادف و فوت کرده...
یکی دو سال بعد مامان باز ف را می بیند، اما دیگر چندان اثری از آدم قبلی درش نمانده بوده...
جالا مامان معلوم نیست بعد ازین همه سال چرا اینطور ناگهان یاد این دختر افتاده و از دیشب بیرون نمی آید. الان دوباره صدایم کرد و پرسید که در فیس بوک می شود کسی را پیدا کرد یا نه...
+ نوشته شده در شنبه 25 آذر1391ساعت 20:32  توسط شیما
|
من تا ۱۸ سالگی فکر میکردم که نیستم . این مساله کاملا برایم جدی بود. در حدی که وقتی آدم ها در خیابان ناگهان به من نگاه می کردند یا تاکسی با نشستن من راه می افتاد ناگهان توی دلم خالی می شد. می فهمیدم که انگار هستم... البته نه همیشه. مثلا توی خانه چنین حسی نداشتم. اما هر جایی بیرون خانه خیلی اوقات اینطور بود. توی خانه هم البته انقدر ساکت و بی صدا بودم که مادرم می گفت آدم هی باید سر بزند مطمئن شود که زنده ای.
این وضعیت البته کم و بیش بهتر شد. اما به تدریج چیز دیگری جایش را گرفت. فکر اینکه من هستم اما اشتباهی هستم. یعنی نسبت خودم را با جهان اطراف و آدم ها نفهمیدن. توانایی هایی که آدم ها خیلی هاشان به طور بدیهی در روابط اجتماعی شان دارند برای من یک چیز سخت پیچیده بود و هست. حوادثی هم در زندگی ام این نکته را بیشتر برایم پررنگ کرد که اشتباهی ام. یعنی یا جهان اطراف و منطقش مدام غریبه ام. بارها با خودم فکر کرده ام که اگر در آمدن من در این دنیا اشتباهی رخ داده لابد پس خیلی زود تمام می شود. خیلی زودتر از اطرافیانم. این به این معنا نیست که افسرده ام. اتفاقا خیلی هم زندگی را دوست دارم. اما حس اینکه برای من به زودی تمام می شود همینطور با من است...
آدم ها، اکثرشان خیلی زود با نزدیک شدن به من این را می فهمند و این بسیار غم انگیز است...
+ نوشته شده در شنبه 25 آذر1391ساعت 11:41  توسط شیما
|
ژاکلین ویلسون یک نویسنده اینگلیسیه که بیشتر برای بچه های ده یازده ساله داستان می نویسه. همین الان خوندن یکی از کتاب هاش را تمام کردم. یک کتاب دیگر را از همین نویسنده پارسال با شادی ترجمه کردیم. داستان درباره دختری بود که خانواده اش بی خانه می شوند و به یک مسافرخانه دولتی برای بی خانمان ها نقل مکان می کنند. نویسنده از دریچه جهان کودک شیوه های این دختر نه ساله را برای لذت بردن از زندگی اش میان همه ی آن مشکلات توصیف می کند. این کتابی که الان خواندم داستان دو تا دوست خیلی نزدیک و صمیمی است که با هم بزرگ شده اند و سال ها تمام روزهایشان را با هم گذرانده اند، در فصل اول کتاب وقتی دارند از در مدرسه راهنمایی شان بیرون می آیند طی یک اتفاقی وسط خیابان ماشین به یکیشان می زند و یکی از دخترها جلوی چشم آن یکی کشته می شود. بعد تا انتهای داستان ماجرای دردناک و پیچیده ی کنار آمدن این کودک با این حادثه است.
فصل اول وقتی این حادثه رخ می دهد انقدر برایم عجیب بود که در یک کتاب کودک واقعا چنین حادثه تلخی رخ داده که هی به عادت فیلم ها و کتاب های بچگی منتظر بودم بفهمم مثلا خواب است یا فکر و خیال... اما نه. واقعی واقعی بود!
هر دوی این ها داستان کودک است. برای کودکانی که تازه از دبستان بیرون آمده اند. داشتم فکر می کردم که چقدر این نویسنده می تواند شجاع باشد که دنیای کودک را "واقعی" نه در هاله ای از فانتزی اما از "دریچه ی جهان کودک " ترسیم کند. دنیای واقعی همین قدر غم انگیز است. بعضی بچه ها بی خانه می شوند... بعضی بچه ها دوستان جانی شان می میرند.... بعضی بچه ها پدر و مادرشان از هم جدا می شوند.... بعضی بچه ها تحقیر می شوند... بعضی هاشان کنار آمدن با نا پدری و نا مادری را تجربه می کنند ... آسیب ها و بیماری های جسمی را تجربه می کنند...
یادم هست که بوبن در یکی از کتاب هایش یک جایی گفته بود: "در شگفتم که کودکان چگونه ازغصه هایشان جان سالم به در می برند".... این جمله مثل پتکی مدت ها در مغز سرم بود.... در شگفتم که کودکان چگونه ازغصه هایشان جان سالم به در می برند... کتاب های ویلسون به نظرم تلاشی هستند برای غرق شدن در همین حیرت دردناک.
+ نوشته شده در دوشنبه 13 آذر1391ساعت 19:11  توسط شیما
|
آخ چه می شد اگر "حال" ی که من روزهای چهارشنبه از حوالی چهار تا هشت شب دارم همینطور در تمام روزهای هفته ام کش می آمد... یعنی تمام روزها همینقدر بی دلیل با اشتیاق و اشتها از تمام چیزهای زندگی و زنده بودن لذت ببرم... که انقدر بیخودی پر از امید و انگیزه و اطمینان به خودم باشم... یکجور سرخوشی بی حد و حساب... لذت از هر چیزی که خیلی وقت ها نمی فهمیم چقدر می شود ازشان لذت برد... تمام مسیر رفت و برگشت انگار در جهانی دیگری هستم... انگار هیچ وقت هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نشناخته ام.... انگار تمام قد تنها بوده ام از ازل... این حس همینطور کش می آید... و تا زیر پوست و ناخن هایم لذت می دود... تمام مسیر همینطور در حال خودم و با ولع دیدن جزئیات شهرم...
لذت ازینکه این همه آدم ها متفاوت می پوشند... ولو شدن کف مترو و تماشای کفش های آدم ها... رنگ ها و مدل ها... این که همه به زبان من حرف می زنند... آن پسر جوان کت و شلواری که جلوی ایستگاه متروی قلهک کنار پیاده رو خیلی مودب تار می زد... دقت کردم دیدم دارد آهنگ "دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره" را می زند. بعد رفتم آن ور خیابان کلی جلوتر دیدم یکی دو نفر اطرافم دارند زیر لب می خوانند " دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره! بعد بیخود و بی جهت انقدر ازین اتفاق ذوق کردم که نزدیک بود پرواز کنم... بعد برسم به آن ساختمان و حوض وسطش و درختان قدیمی اش... برسم به یک شاعر جوان دوست داشتنی خوش اخلاق و جدی... که فوق العاده شعر می خواند و فوق العاده شعر می گوید... که نقد شعر یاد بگیریم... بعد از کلاس بیایم بیرون و تمام خیابان دولت را پیاده بروم و آهنگ گوش کنم... بعد برگردم دوباره ولو شوم کف مترو... بعد گوش کنم که میخواند " که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد" ... لذت وصف ناپذیر از تنهایی... لذت وصف ناپذیر از وجود خودم... از وجود آدم ها... از تفاوت هاشان... تفاوت سلیقه و پوشیدن و چهره و لبخندها و اخم هاشان... از زن و شوهری که توی ایستگاه سریع هم را بوسیدند... از کفش فروش کفش ملی که یک انگشت نداشت و تند تند داشت همه را سرویس میداد.... از دختربچه ی پنج شش ساله ای که عاشق پله برقی بود... از ان دو تا دختر بیست و هفت هشت ساله ی مقنعه به سری که توی اتوبوس شلوغ که صندلی کافی نبود خودشان را توی یک صندلی جا کرده بودند و هی حرف می زدند و می خندیدند و آخرش یکیشان خسته شد و روی شانه آن یکی خوابش برد.
انگار از تمام جهان بیرون افتادم ام.... در عین اینکه از تمامی اجزای جهان بدون واسطه لذت می برم... به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کنم... واقعا هیچ چیز و هیچ کس....بی حساب خودم را و آدم های غریبه را دوست بدارم... ... عاشق خودم و زندگی می شوم و هیچ چیز آزارم نمی دهد... واقعا معلوم نیست چرا این حال برای من فقط در این مسیر به نسبت طولانی پیش می آید...
ایستگاه پل مدیریت از اتوبوس پیاده شوم... زیر ماه کامل و آسمان تاریک از پله های تپه بالا بروم... صدای اتوبان آرام آرام دور شود... درختان قدیمی و کوچه های قدیمی .... برسم خانه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان1391ساعت 21:49  توسط شیما
|
الان یک دور سرسری به این صفحه نگاه کردم. دیدم وای من چقدر غر زدم این دو سه ماه اخیر. بیچاره این وبلاگ! غرها و غصه هایی رو که هیچ جا نگفتم آوردم صاف خالی کردم این جا. انگار که انباری باشه مثلا! چرا خب؟ :))
+ نوشته شده در دوشنبه 8 آبان1391ساعت 20:34  توسط شیما
|
تمام دیشب، تا حوالی سه شب سعی می کردم خودم را بفهمم و نمی توانستم... نمی فهمیدم چرا انگار هر چه ساختم ویران شد.... بعد از گذراندن دیشب... تمام امروز را حرف زده ام... حرف... حرف...حرف... فقط برای اینکه فکر نکنم.... با دختر خاله، دایی، مادربزرگ، پدر، دوست... هی حرف زده ام... حرف زده ام... بحث ها را کش داده ام.... نشستم به بحث کردن با یکی از دایی ها که همیشه از بحث کردن باهاهش فراری بودم... فقط برای اینکه حرف بزنم.... فقط برای اینکه از فکر کردن به آنچه نمی خواهم فرار کنم.... آخرهای شب دیدم بحث ها حالم را بدتر کرده... چون اول و آخر هیچ کدام را نمی دانستم چه می گویم.... تا آخرهای شب که به یک دوست قدیمی زنگ می زنم برای سوال های بی ربط باز... برای پرسیدن این که فلان مهمانی خوب بوده یا نه تا باز یکم درباره مهمانی مثلا حرف بزنم... که این اخری دیگر نمی شود... بغض می ترکد و هر آنچه را که برای فرار ازشان این همه از صبح دویده بودم بیرون می ریزم....
+ نوشته شده در شنبه 6 آبان1391ساعت 0:35  توسط شیما
|