قاصد وهم

حقيقت؛ يعني هماهنگي انسان با خودش...

... بر هر دو جهان پا زده ایم ...

 

انگشت های پایم برهنه روی خاک، تنها ایستاده بودم و نگاهم به هیبت زمین و آسمان... سکوتی بی مرز  آرام بر سینه ام می نشست و از وزنم می کاست...

چرخیدم. از دور تنها به سمتم می آمد و نزدیک می شد... 

- می بینی چه جایی ست برای گم و گور شدن؟ برای اینکه از همه چیز و همه کس دور بشویم و برویم؟ کفش هات را بپوش.

خم شدم... بی کرانگی، از هزار سو فرا می خواندمان /...

 

.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آبان1393ساعت 14:55  توسط شیما  | 

تهران همیشه برایم شهر عجیبی بوده است. تنها شهری در تمام ایران است که درست همان دلایلی که آن را به غایت دوست نداشتنی و حتی نفرت انگیز می کند، به غایت دوست داشتنی اش نیز می کند. تهران هیچ "رنگ و بویی" ندارد. بیش از حد بزرگ است. آنقدر بزرگ گه من بعد از 25 سال شاید هنوز نیمی از آن را اصلا ندیده باشم. بی در و پیکر است و سال به سال چهره عوض می کند. 

شهرها عموما یک رنگ و بوی مخصوص دارند. مثلا کاشان یک رنگ قهوه ای کمرنگ آرام  است در ذهنم که همیشه انگار یک بخشی از آدم در آن جا می ماند. قزوین یک بعدازظهر خلوت دوست داشتنی بود. لاهیجان بوی یک "شهر سبز" می دهد هنوز در ذهنم. لنگرود تمامش حال و هوای پلی است که به ساحل چمخاله برسد. شیراز انگار تمام گذشته ی دور زنده ی زیبایی بود که در زندگی های قبلم در آن زیسته بودم. قونیه بوی سماع و سنگفرش و کافه های در خیابان ترکیه را می داد و... 

اما تهران هیچ کدام این ها را ندارد. با هیچ رنگ، بو، خاطره، حس و حال و هوای مشخصی در ذهنم تداعی نمی شود. تهران یک بی شکلی محض است. بی بویی. بی رنگی. این باعث می شود آنطور که خاطره کاشان و کرمان و لاهیجان و شیراز و قونیه دل را می برد،  هیچ چیز تهران در حافظه نمی ماند انگار. همین است که دوست داشتنی نیست. اما... همین است که دوست داشتنی است! این حجم بی شکلی غرق لذتم می کند. می گذارد هر طور که دوست دارم در خیابان هایش گم شوم. از گم شدن و ناشناس بودن بی حسابم لذت ببرم. هر تکه خاطره ام را در یک خیابانش بسازم. خودم را رها کنم در این حجم بی شکل بی بو تا رنگ و بوی خودم را بگیرد... این حد دوست داشتنی نبودن این شهر  را، دوست بدارم. 

+ نوشته شده در  شنبه 5 مهر1393ساعت 15:44  توسط شیما  | 

کار پیدا نمی کند دخترک. یک ماه بیشتر است که هر هفته کلافه می آید سر کلاس و از قبل هم کمتر تمرکز دارد. بلند پرواز است. می گوید من می توانم الان بروم نظافتچی یک آرایشگاهی نزدیک خانه مان بشوم ماهی 500 تومان. اما خب تا کی مثلا کار اینطوری بکنم با این درآمد؟ یک کاری باشد با درآمد بیشتر یک چیزی... بعد هی می گردد. از شمارش خارج شده که چند جا مصاحبه داده و فرم پر کرده. اول هر کلاس یک نیم ساعتی به حرف زدن درباره همین چیزها می گذرد. 

اصرار دارد که برای درس از ایران برود. چون ایران حتی اگر دانشگاه دولتی هم قبول شود باید شهریه ایرانی نبودنش را بدهد. خب برای از ایران رفتن هم که پول که ندارد. می خواهد کار کند و پول جمع کند و بعد هم که باید بورس شود. برایش می گویم که برای بورس شدن باید زبانت را خیلی تقویت کنی و با خودم فکر می کنم که با توجه به میزان دقت و تمرکز و شرایطش این یعنی حداقل چهار سال دیگر باید صبر کند. اما عجله دارد. تمام سلول هایش میل به پیشرفت و تغییر موقعیتش است. نه اینترنت دارد نه کامپیوتر و نه حتی از پس خرج یک کافی نت رفتن ساده برمی آید. اما اصرار دارد که برای تحصیل از ایران برود... 

در یک دوراهی بدی گیر کرده ام که چه کاری درست است. گفتن این واقعیت که تا هدفش هنوز خیلی فاصله دارد یا امیدواری دادن زیاد یا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مرداد1393ساعت 19:38  توسط شیما  | 

زمان گذشت

شب تولد 25 سالگی ام است. 25 برایم تا یک سال پیش هم خیلی مرز بود. فکر می کردم زمانی که به 25 سالگی می رسم باید خیلی کارها کرده باشم. البته همان موقع هم دقیق نمی دانستم چه کارهایی. اما به هر حال فکر می کردم باید به واقع حس کنم در نیمه دهه بیست عمرم هستم. خب اما چنین نشد. خیلی کار نکرده دارم: از میزان سوادم راضی نیستم. از میزان فایده رساندنم به دیگران راضی نیستم. از میزان تلاشم برای رفع ضعف هایم راضی نیستم. از میزان رشدم در بردبار و صیور بودن راضی نیستم. از میزان رشدم در روابط اجتماعی ام راضی نیستم. از میزان رشدم در ارتباط با خدا راضی نیستم. 

اما دلم می خواهد یک بار هم کمی خودم را دوست داشته باشم. یعنی تمرین کنم که خودم را دوست بدارم. یک سال گذشته، یکی از بهترین سال های عمرم بود. توانستم بعد از مدت ها تردیدها را کنار بگذارم و دعوت های کسی که دوستش داشتم را پاسخ بدهم. از این تصمیمم خیلی راضی هستم و در این مدت به اندازه چند سال رشد کردم. پایان نامه و دوران کارشناسی ارشد را تمام کردم و لااقل اینکه استاد راهنمایم که نظرش بسیار برایم مهم است خیلی از کارم راضی بود و خودم هم در کل راضی هستم و فکر می کنم تا آنجا که میشد تلاشم را کردم و نمره خوبی هم گرفتم. درباره خودم به نتایج جدیدی رسیدم و اتفاق هایی افتاد که ابعاد بهتری را از خودم کشف کنم. 

امیدوارم سال دیگر از خودم راضی تر باشم...

+ نوشته شده در  شنبه 4 مرداد1393ساعت 23:8  توسط شیما  | 

هر روز بیشتر می فهمم که چقدر از تدریس خوشم می آید. از این که بعد از چند جلسه از خطوط صورت شاگردم هم بتوانم بفهمم حواسش هست یا نیست. حوصله دارد یا ندارد. خوب متوجه می شود یا نمی شود. هیچ کاری اندازه تدریس چند بعد بی ربط وجودم را با هم راضی نمی کند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 خرداد1393ساعت 12:26  توسط شیما  | 

 

کاش می شد فرار کرد... فرار... فرار...

از این همه نقص در همه چیز. از این همه نقصان. از این همه کم بودن... کم بودن همه چیز... از جمله کم بودن خودت و جهانت. از این همه که همه چیز یک پایش می لنگد. از این همه که هیچ چیز در این جهان به واقع تکمیل نیست. از این که هیچ چیز به واقع آنطور که باید باشد نیست. از این همه که هیچ چیز آن جا که باید باشد نیست.

هر چه هست نقصان است و حفره ها... حفره ها... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 اردیبهشت1393ساعت 0:8  توسط شیما  | 

اخیرا دوستی با من شوخی ای کرد. ناگهان تا عمیق ترین لایه وجودم سوخت. لبخند زدم و سرم را پایین انداختم. حتی نتوانستم به واکنش دیگری وانمود کنم. شوخی اش آنقدر بی منظور و از سر دوستی بود که همان لحظه که داشتم می سوختم و نمی توانستم پاسخ دهم با خودم می گفتم طفلک دارد خیلی بی منظور این را می گوید و لزومی ندارد همه رفقا نقطه ضعف های هم را بدانند اما من همچنان نمی توانم آزرده نشوم.  

از آن لحظه تا همین حالا ذهنم به این مشغول است که در روز چند نفر را می آزارم و نمی دانم؟ در روز چند شوخی می کنم که دقیقا دست گذاشته ام روی نقطه ضعف کسی و خبر ندارم؟ در روز چند بار حواسم نیست؟ چند بار؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 0:9  توسط شیما  | 

بی تو بسر نمی شود

برایش گفتم که تو در آن باغ ها خوب بگرد و خوب نفس بکش... من هم اینجا دورتر از تو  می گردم و بهار را می بینم... اما بدان که " باغ و بهار من تویی" ...

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 19:28  توسط شیما  | 

جمع ها و آدم ها... جمع ها و من...

 

 

از کرم های شب تاب تنها یک تصویر دارم: دشتی بزرگ پر از بوته های گزنه و گل های گوشت خوار کوچک و سبزه های بلند که شیمای هفت هشت ساله با گروهی آدم در آن راه می رود... از روزهایی که مدام در کوه و دره بودیم... خیلی زود یاد گرفته بودم نه از تاریکی بترسم نه از بلندی نه از گردش در طبیعت سخت. از پیش از دوران مدرسه... بارها به این فکر کرده ام که من از اساس در جمع بزرگ شده ام... جمع بزرگی از آدم هایی که هیچ کدامشان فامیل نبودند...جمعی که در آن "قوی" بودن شدیدا ارزش بود... تمام کودکی ام در "جمع" بود... پس چرا هنوز که هنوز است جمع به طور کلی برای من یک "مساله" است؟... چرا گاه خیلی زود جمع ها خسته ام می کنند؟... 

خانه مان خیلی کوچک تر از آن بود که حیاط داشته باشد، به جایش حیاط وسیع خانه ای را خاطرم  هست که یک جمع بزرگ در آن بحث می کردند، سر هر چیزی رای می گرفتند، بحث می کردند، بحث می کردند، بحث می کردند... و من و شیدا در حیاط و سالن پشتی خانه می دویدیم، گاهی هم می نشستیم وسط جلسه شان و نگاه می کردیم...  حتما بچه هایی دیگری هم بودند که خاطرم نیست... بارها به این فکر کرده ام که من از اساس در جمع بزرگ شده ام... مادرم کارمند بود و بقیه اوقاتم را هم در مهد کودک میان جمع بودم... پس چرا هنوز که هنوز است با بودن طولانی در جمع کسانی که خود را با آن ها یگانه ندانم کنار نیامده ام؟

هیچ وقت این تناقض را نفهمیده ام! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1392ساعت 19:28  توسط شیما  | 


چرا خیابان و زمان در کنار تو اینچنین مهربان است؟...

.

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1392ساعت 20:1  توسط شیما  | 

دلم برای خیابان دولت و ساختمان انجمن شاعران تنگ شده... دختر بورقانی مرحوم دیروز توی اینستاگرام یک عکس گذاشته بود از آجرهای سه سانتی ساختمانش... دلم تنگ شده... برای آن یک ربع پیاده روی که با خودم سخت تنها و بیخود و بی جهت سبک بودم... اما تنهایی از نوع لذت بخشش...  از آن لحظه ها که از زمان بیرون افتاده بودم...نمی دانم چرا وقتی جای کلاس ها عوض شد دیگر آن لحظه ها تکرار نشد... مکان مهم است! فضا مهم است! خیابان دولت با آن مسجدهای قدیمی و آن باغ و آن قبرستان مخوف کشته های جنگ جهانی و بوی اصالتش و ساختمان آجر سه سانتی انجمن با حوض وسط و درخت ها و کف چوبی که از قدیمی بودن قرچ قرچ صدا می کرد... من را یاد خانه مادربزرگم توی شهرستان می انداخت... خیابانی که مجبور بودی برگشت را همیشه پیاده بروی... با اینکه دو برابر مسیر حالا توی راه بودم اما خسته نمی شدم... هیچ چیز حس رهایی و بیخیالی ام را در آن یک ربع پیاده روی نمی توانست تغییر دهد... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت 15:43  توسط شیما  | 


واقعیت این است که آدمیزاد هیچ وقت برای از دست دادن آماده نیست. حتی اگر هر شب به ترس مرگ عزیزانش یا رفتن و دور شدن کسی یا کسانی که دوستش دارد فکر کند. آدمیزاد همواره بدون آمادگی از دست می دهد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1392ساعت 2:33  توسط شیما  | 

مطالب قدیمی‌تر