تبليغاتX
قاصد وهم
حقيقت؛ يعني هماهنگي انسان با خودش...


امروز درباره وبر می خواندم. و یک بار دگر به این فکر کردم که اگر این قضیه که "منظور از این روش، تلاش مشاهده گر برای درک کنش اجتماعی از رهگذر پیوندی همدلانه با کنشگر است. روند کار بدین صورت است که پژوهشگر سعی می کند خود را با کنشگر و انگیزه های او یکی کند.سیر رفتار را از دیدگاه کنشگر نظاره کند نه خودش"، را می توانستم در زندگی روزمره و عادی ترین و پیش پا افتاده ترین وقایع روزمره ام پیاده کنم، چقدر جور دیگری می دیدم و زندگی می کردم.
مثلا این که اگر رفتار یا حرف کسی دلخورم کرد. یک لحظه به طور انتزاعی و حتی به دروغ فرض بگیرم که من یکسر اشتباه کردم و رفتاری که دلخورم کرده درست بوده. اگر بتوانم چنین کاری بکنم، قاعدتا می توانم تمامی سیر ماجرا را از دید دیگری ببینم. در این صورت در مرحله بعد به طور واقع بینانه تری قضاوت می کنم.دلیل رفتاری که دلخورم کرده را ممکن است کشف کنم. چه این دلیل ریشه در عمل خودم داشته باشد چه به دلایل مختلف و جانبی دیگر. بعد پیش فرضی که اول گذاشتم را حذف می کنم و حالا میزان اشتباه های خودم و دیگری را هم بهتر و منطقی تر درک می کنم. منصف تر می شوم. متواضع تر می شوم. راحت تر زندگی می کنم. بیشتر دوست خواهم داشت...
.
نوشته شده توسط شیما در ساعت 21:44 | لینک  | 

آن گاه خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک زان پس
مردگانش را به خود نپذیرفت ...

پ.ن۱:ابتدای این شعر از صبح مثل نوار در ذهنم خوانده میشود ...بی وقفه و با صدای خودم.
پ.ن ۲:انگار آن ماهی محتضر حوض که بالای سرش رسیدم... روزهایی که تداوم تکرار احتضار مدامند... دلم می خواهد سرم را در میان تلی از شعر فرو ببرم و بمیرم.
پ.ن۳:ببین ... این جا سینه ای است که به صحرا و دریا و خاک می خشکد ... و وای اگر تو هم نپذیری ... وای اگر تو هم نپذیری ... من دیگر حتی برای خشکیدن هم جایی نخواهم داشت.
.
نوشته شده توسط شیما در ساعت 2:8 | لینک  | 

۱. کاربرد این عبارت " به اصطلاح" هم در صدا و سیما ماجرایی ست ها !:
  " به اصطلاح ملی مذهبی! " ،" به اصطلاح دموکراسی! "، " به اصطلاح مدافع حقوق بشر!" . اما چیزی که دیروز تو رادیو شنیدم دیگه اوج علاقه مندی صدا سیماییان عزیز رو به این عبارت نشون میداد. به حدی که مجری رادیو بار اول گفت :" به اصطلاح مجاهدین خلق" و بار دوم دستپاچه شد و گفت : " مجاهدین به اصطلاح خلق " !!!
من نمی دونم آدم چجوری می تونه اصطلاحا خلق باشه؟!!
.
نوشته شده توسط شیما در ساعت 12:48 | لینک  | 

" آیا هنوز می پنداری
خوابم اگر
با خواب بی پایانت جفت شود
و حوادث روزمره یکی بیشتر
زمین دلخور می شود؟" ...

آیا هنوز می پنداری
خوابم اگر
با خواب بی پایانت جفت شود
و حوادث روزمره یکی بیشتر
زمین دلخور می شود؟ ...

آیا هنوز می پنداری
خوابم اگر
با خواب بی پایانت جفت شود
و حوادث روزمره یکی بیشتر
زمین دلخور می شود؟ ....

آیا هنوز می پنداری
خوابم اگر
با خواب بی پایانت جفت شود
و حوادث روزمره یکی بیشتر
زمین دلخور می شود؟ ....

این گمشدگی بی صداست ...

نوشته شده توسط شیما در ساعت 20:5 | لینک  | 

یعنی ممکن است که این امنیت در تمام روزهای من و در تمام نفس های من جذب شود؟ ... پخش شود ؟ ... با تمام روزها و نفس هایم یکی شود؟ ...

پ.ن: آه از این طبع جهان ... سرانجام بر لبه هیچ بی انتها رهایت می کند ... بر لبه هیچ بی انتها رهایت می کند ...

نوشته شده توسط شیما در ساعت 0:46 | لینک  | 

بعضی روزها همه به طور دسته جمعی و خیلی هماهنگ، روی اعصاب هم پاتیناژ میرن. امروز ( تا این ساعت امروز) از اون روزها بود. این که میگم همه ی اعضای خانواده دقیقا یعنی همه. یعنی دقیقا به 16 حالت (4*4) همه در حال اسکی روی نرون های هم بودن. و چنین شد که الان سردرد مرخرفی دارم!

بعد از نوشت: همه خوب شدن. این بار هم خیلی هماهنگ

نوشته شده توسط شیما در ساعت 13:15 | لینک  | 

بیا ... اینجا میان دستان تو ... حتی از این حجم بی حصر بی اعتمادی که راه نفس هایم را بسته هم نمی ترسم ... میان دستان تو ... تنها این خوشبختی که من خطاب شوم برای دوام و ادامه کافیست ... حتی به عتاب! ... تو من را عاشق اشتباه هایم می کنی ... عاشق نسیان هایم... عاشق ضعف هایم ... عاشق پریشانی هایم ... عاشق هزار تکه شدن و گیج دنبال خود گشتن ... عاشق از هیچ خوردن و باز از سرنو .....
.
نوشته شده توسط شیما در ساعت 16:46 | لینک 

ببین... من بلد نیستم به قشنگی ایوب و یونس و زکریا دعا کنم. ببین... ببین که چگونه ناگهان و به  یکباره مرا از خوشبختی پر کردی ... از خوشبختی پر شدم ... آنچنان که گودالی از آب و اجاقی از هیزم و صبحی از نور ... 
ببین که چگونه مرا در زیبایی غرق کردی ... آنچنان که ماهی را در آب و آسمان را در ستاره و زمین را از انسان ...
ببین ... لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین ...  
.
نوشته شده توسط شیما در ساعت 10:29 | لینک  | 


خورشید

جایی میان فاصله ی دستان تو با زمین

به خواب می رود.

که تو آواز آن پرندگانی

که مرا اسیر و متروک خواندند

آنگاه که سالیانی دراز بود

برای آزادی و آبادیشان

زار

گریسته بودم.
.
نوشته شده توسط شیما در ساعت 9:1 | لینک  | 


دمی که از بوی خاک مرطوب و باد و باران و تازگی و آغاز و صدای مبهم تلاقی زندگی با زمین برخاسته باشد را، به راستی ... کدامین بازدم به هوا پس خواهد داد؟...

نوشته شده توسط شیما در ساعت 17:33 | لینک  |