" به نام می خوانمت
نا تمام می خواهمت
نزدیک تر بیا ...
انت المعافی...
انت الحی...
الحبیب...
الحمدالله الذی یحلم عنی حتی کانی لا ذنب لی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پس نوشت: آزادی محمد رضا جلایی پور مثل هدیه خدا تو این شب ها بود. برای همسر و پدرش از نه دل خوشحالم...
خو کرده اند چشم هامان
به رویت فاجعه ...
نگاه کن ببین
چگونه میانمایگی مان
دامان آفتاب بلند را آلوده است
که زیر سیل باران
بی حال و لرزان،
خیس می شود ...
و شب ها با گونه های فرو افتاده
میان پسمانده های قوانین طبیعی
نان می جوید ...
... لب بوم ما مشین
بارون میاد
خیس میشی
برف میاد
گوله میشی
میفتی تو حوض نقاشی ...
نشسته ام و دارم دانه های انبوه تنهاییم را به نخ می کشم... و به زمینی فکر می کنم که نبود من در هیچ کجایش دریغی برنخواهد انگیخت... و آدم هایی که ...
"نگرانی رهبر ایران از شیوه ی آموزش علوم انسانی در دانشگاه ها" !
" ابراز نگرانی وی از تحصیل دو میلیون دانشجو در رشتههای علوم انسانی" !
برای رشته ام خیلی خیلی نگرانم...خیلی زیاد.... پس یعنی من و تمامی دوستانم مایه نگرانی هستیم دیگه؟؟ تکه های ناجور و ناچسبی هستیم که یا باید از ریشه کنده و دور ریخته بشیم یا بریم دنبال یه رشته ی نون و آب دار یا اگه خیلی مشتاقیم یک راست بریم حوزه دیگه؟!...
پ.ن۱: چهره ی کچویان تو جلسه ای که رهبر داشت این ها رو می گفت خیلی دیدنی بود. سراپا گوش!!!
پ.ن۲: خدا به خیر کند...
دیشب تا حوالی چهار صبح "داستان یک اعتراف" فرهاد بهبهانی رو می خوندم. و انگار نه انگار که خیلی از چیزهایی که می خواندم را بارها شنیده بودم. انگار نه انگار که تمامی ماجراها به نحوی هزار بار برایم تکرار شده بود. اصلا شاید نباید دیشب دوباره این کتاب را باز می کردم. شاید اگر هر زمان دیگری بود خطوط کتاب با من کاری نمی کرد که دیشب کرد. کسی که شلاق می خورد یک لحظه گفت والله. کسی که شکنجه اش می کرد گفت مگر تو هم می دانی الله کیست؟ اگر می دانستی که کارت به اینجا نمی کشید و چیزی با همین مضامین که دقیقا را یادم نیست. شماره ی شلاقش عوض شد و محکم تر خورد. از آنجا به بعد آوردن اسم الله هم خودش را هم من خواننده را به یاد شلاق شماره ۲ می انداخت. شلاق از کسانی که خود را تنها مومنان عالم می دانند و فکر می کنند سرقفلی کلمات الله و محمد و علی را دارند و خدا تمامی آیات قرآن را تنها و تنها برای آنان فرستاده. یاد این افتادم که کسی برایم تعریف می کرد در زندان به برخی زندانیان سمت قبله را به غلط نشان می دادند و می گفتند : تو که ولایت نداری نماز هم نداری. رمضان است و من حس می کنم ایمانم مثل گرد و غبار سبک مدام به این سو و آن سو می شود. از همه وحشتناک تر وقت هاییست که حس می کنی خدا تنهایت گذاشته. وقتی چنین می شود من از شدت فقر نفسم به شماره می افتد. دیشب به یکباره انگار خدا تنهایم گذاشت. چون بعد از بستن کتاب وقتی خواستم قرآن بخوانم درست آیه هایی درباره جنگ های مسلمانان آمد. می دانم... می دانم... می دانم که فاصله ی آنچه داستانش در قرآن آمده با آنچه این کوته فکران انجام می دهند هزاران سال نوری است اما واقعا نمی دانم دیشب مرا چه شد... مثل ابر بهار می گریستم و می لرزیدم. و حس می کردم کشوری که خانه ی زندگیم در آن است هیچ چیز برایم باقی نگذاشته. ایمان.... ایمان... ایمان تنها چیزیه که من رو به این زندگی بند می کنه. به تحمل این همه کثافات... اما یک آیه در انتهای صفحه کمی دلم را آرام کرد:
"افلم یسیرو فی الارض فینظرو کیف کان عقبه الذین من قبلهم...." ؟
چقدر همه چیز به طرز مضحکی غم انگیز شده... هرچه قدر تو این مدت بی شرمی دیده بودم اما واقعا میگم که اصلا فکرش رو هم نمی کردم که این بی شرمی به جایی رسیده باشه که حجاریان رو با اون وضع به دادگاه بکشن و ... واااای اون متن اعترافات واقعا غیرقابل باور بود.... انقدر واضح حرفای خودش نبود که.... ماکس وبر؟!!!!!!!!!! لابد اگر وبر زنده بود تمام شاگردای احتمالی ایرانیش جاسوس میشدن و خود وبر هم یکی از سران هدایت اغتشاش از خارج کشور....
پ.ن: چهار پنج شب بود صدای الله اکبر های شبانه تو محل ما تقریبا ساکت شده بود. امشب دوباره به طرزی باور نکردنی اوج گرفت...
چقدر دلم برای یک خبر خیلیییییییی خیلی خوب تنگ شده بود
