تبليغاتX
قاصد وهم

قبل از اين كه وارد رشته ي تحصيليم بشوم خيلي در بابش  كنجكاو و متحير بودم. از اسم هاي عجيب و غريب مكاتب مختلف و متفكرانشان گرفته تاااا حجم نفهميدنم وقتي كتابي  مشكل و تخصصي را باز مي كردم . فكر ميكردم قبول شدن و خواندن رشته اي كه مباحثش هميشه برايم سوال بوده قطعا يك جور رضايت خاطر عميق مي دهد. فكر مي كردم خيلي زود مي توانم دنيايم را از يك جهان شاعرانه و انتزاعي به يك جهان خشك علمي تغيير بدهم. فكر ميكردم خيلي زود مي توانم در حوزه ي چيزهايي كه خوانده ام خوب بنويسم و خوب حرف بزنم. اين دنياي ناشناخته  به حدي برايم هيجان انگيز بود كه طي مدت دو سال رياضي خواندن در دبيرستان، هيچ چيز، حتي متهم شدن به حماقت و ديدن شوق و شور بچه هاي رياضي براي حل مثلا يك مساله ي فيزيك ، مرا به هيچ وجه جذب نمي كرد. به شدت خود را با آن دسته از دغدغه ها بيگانه احساس مي كردم . به كلام ساده : لذت نمي بردم. مطمئن بودم ورودم به دانشگاه، اين دو سال مايوس شدن من از درس خواندن در دبيرستان را جبران خواهد كرد. فكر ميكردم مي توانم خيلي از كاستي هايم مثل منفعل بودن و سكوت كردن هايم را حل كنم...
برخلاف آن چه بعضي مي گويند كه بعد از ورود به دانشگاه به كلي تصوراتمان تغيير كرد و نا اميد شديم و ... من اين طور نشدم. مساله ي من اين است كه من همچنان آن دنيايي كه ساخته بودم را انتظار مي كشم. يعني مي دانم كه چيزي كه من در ذهن داشتم فقط زيادي خوش بينانه بود نه اين كه هيچ ارتباطي با حقيقت نداشته باشد. چيزي كه به شدت عصباينم كرده اين است كه بعد از يك سال هنوز نتوانسته ام از لحاظ روحي تغيير كنم. اين روحيه ي اين همه حساس لجم را در مي آورد . هنوز نتوانسته ام ادبيات نوشتنم را جز در مواردي كه تكليف درسي است تغيير بدهم . اين ادبيات همچنان شاعرانه و احساساتي عصبانيم مي كند . هنوز نتوانسته ام شخصيت منفعلم را در بحث ها تغيير دهم. اين شخصيت اين همه ساكت و تماشاچي ديوانه ام مي كند ...
وقتي ده تا استاد  براي ده تا درس در ده جلسه مدام حرف تكراري مي زنند خسته مي شوم . از تصور اطرافيانم در رشته هاي تجربي تر درباره آبكي ! بودن دروسم حيرت زده مي شوم. از حجم وحشتاك مزخرفاتي كه بچه ها سر بحث هاي كلاسي با نهايت اعتماد به نفس و بدون كمترين و كوچكترين مطالعه و پايه ي علمي اي مي زنند واقعا حيران مي شوم.
اما خيلي چيزها هنوز سرجايشان هستند . مثلا اين كه من هنوز به شدت درباره مسائلي كه مي خوانم كنجكاوم.هنوز واقعا دلم مي خواهد بيشتر بدانم و وقتي به انبوه عجيب و غريب چيزهايي كه نمي دانم فكر ميكنم به هيجان مي آيم...


پی نوشت: فکر نکنی حالا که از ما دور شدی دعات نمی کنیم ها ! این جا همیشه صدای بارون میاد...

+  یکشنبه 1 اردیبهشت1387       شیما  | 




RSS