تبليغاتX
قاصد وهم

دستانش را روی صورتش گرفته و مدام فریاد می کشد ... فریادهایی بی سر ... بی ته ... فریادهایی که بی ریشه می آیند و سرگردان به دنبال نقطه ی اتکایی بلند می شود ... بلند می شوند ... فریادهایی که بوی خاک می دهند ... بوی خاک آفتاب خورده ی کویر ... بوی خاک حسرت کشیده ی خشک کویر ...
رنج هایی هستند که به هوا می مانند ... بی بو ... بی رنگ ... بی طعم ... بی شکل ... بی صدا ... آنقدر یله اند که هیچ کس نمی فهمدشان ... هیچ کس ... مثل حس نبودن محض و دفن شدن تدریجی و محو شدن در آشکارترین و پررنگ ترین قسمت های زندگی ات ... درست در همان نقطه هایی که فکر می کنی بودنت را توجیه می کنند بیرنگ می شوی و ...

پ . ن۱ : طولانی نوشتنم نمیاد ...
پ . ن ۲: با هرچه دلم قرار گیرد بی تو / آتش به من اندر زن و آنم بستان ...

پ . ن ۳ : من بچه ام ؟؟!!! .... شاید !
پ. ن ۴ : سوخته را که نمی سوزانند ... یا به باد می دهند ... یا به آب ...
پ . ن ۵ : چی بگم دختر ... کاش ایران بودی ... اگه بدونی چه بهار گرمیه ...

+  جمعه 13 اردیبهشت1387       شیما  | 




RSS