تبليغاتX
قاصد وهم



قاصد وهم

حقيقت؛ يعني هماهنگي انسان با خودش...




سر و صورت مجروحش را زیر دستمالی پنهان کرده و نمیگذارد که ببینمش... سرش را پایین انداخته... دو انگشت از یک دستم را آرام و با احتیاط زیر چانه اش میگذارم و سرش را بالا می کشم...
می گویم: فکر می کنی اگر این زخم ها را بپوشانی از من نمی بینمشان؟
می گوید: دیدن و ندیدن تو چه فرقی می کند؟ راستی... تو جدا فکر می کنی اگر بخواهی این تکه پاره ها را ببینی نمی توانی؟ نه جانم! نمی خواهی که ببینی.
می ترسم... می گویم: تو چه می دانی من برای این خواستن چه کشیده ام... آنوقت راست ایستاده ای و از نخواستن و نتوانستن من می گویی؟...
عصبانی اش کرده باشم انگار... جوری که در هم رفتن ابروهایش را حتی از زیر پارچه هم حس کنم.
می گوید: خودت خواستی ها...
می گویم: خودم خواستم.
دستمال را بر می دارد...
صورت خودم را می بینم ... و جای پنج انگشت خودم را روی صورتش ... صورتم ...
به دستانم نگاه می کنم که انگار از یک سیلی کهنه که به صورتی نواخته باشند زخمی اند...

پ.ن: گریستن. بی آن که بدانی چرا.میل عجیب به فرار. به مرگ.  به زندگی . به زنده کردن کسی که نبض گلویش زیر دستانم در حال از کار افتادن است. به فرار از زنده ماندن خیالی ام بعد از ایستادن این نبض، آنهم با دستان خودم.........




دسته بندی :

نویسنده : شیما ; ساعت 1:37 روز سه شنبه 12 خرداد1388