"سرد است
و بادها خطوط مرا قطع می کنند
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهره ی فنا شده ی خویش
وحشت نداشته باشد ؟
آیا زمان آن نرسیده ست
که این دریچه باز شود
باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد بر جنازه ی خویش
زاری کنان نماز بگذارد؟
شاید پرنده بود که نالید
یا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمدم
و از میان پنجره می دیدم
که آن دو دست
آن دو سرزنش تلخ
همچنان دراز به سوی دو دست من
در روشنائی سپیده دمی کاذب
تحلیل می روند
و یک صدا که در افق سرد
فریاد زد :
خداحافظ . "
.
فروغ
و بادها خطوط مرا قطع می کنند
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهره ی فنا شده ی خویش
وحشت نداشته باشد ؟
آیا زمان آن نرسیده ست
که این دریچه باز شود
باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد بر جنازه ی خویش
زاری کنان نماز بگذارد؟
شاید پرنده بود که نالید
یا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمدم
و از میان پنجره می دیدم
که آن دو دست
آن دو سرزنش تلخ
همچنان دراز به سوی دو دست من
در روشنائی سپیده دمی کاذب
تحلیل می روند
و یک صدا که در افق سرد
فریاد زد :
خداحافظ . "
.
فروغ
+
سه شنبه 6 فروردین1387   شیما
|

