دیشب خواب دیدم که رفتهام جایی شبیه همتآباد زاهدان... همانقدر خاکی... وارد خانه محقری شدم و شروع کردم به شستن آخرین لباسهایی که تن پیرمرد تازه مردهای بوده... توی یک تشت آب... دستم توی آب در حال شستن لباسها بود و روی آب کلی سیبهای سرخ شناور بود...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۴ ساعت 0:37 توسط شیما
|