خواب و مرگ
گمانم به زودی دیوانه میشوم... تمام روز خوابآلودم و هیچ شبی را درست نمیخوابم... تمام روز برای آنکه زودتر شب شود و بتوانم بخوابم به دقیقهها خواهش میکنم و وقتی شب میشود هر کار میکنم خوابم نمیبرد... همین امروز آنقدر گیج و خوابآلود بودم که برای شب لحظه شماری میکردم و حالا که ساعت نزدیک سه صبح است و با اینکه به اندازه یک اسب درشکه امروز کار کردهام آنقدر مغزم شلوغ است که نمیتوانم بخوابم... به مرگ فکر میکنم... مرگ آنقدر ذهنم را مشغول کرده که نمیگذارد بخوابم... به شیوه های مختلف و متفاوت مرگ خودم... به اینکه چقدر خوب میشد بدون آنکه مایه رنج کسی شود خیلی ناگهان و بی هوا از روی زمین محو و بخار میشدم... چشمم را که میبندم یک بار خودم را میبینم که زیر برف مدفون میشوم... یک بار خودم را میبینم که در تصادف با ماشین میمیرم... یک بار خودم را میبینم که بی دلیل بیدار نمیشوم...